( ( 742 ) ) مصطفى زين گفت كاى اسرار جو
مرده را خواهى كه بينى زنده تو
( ( 743 ) ) مىروى چون زندگان بر خاكدان
مرده وجانش شده بر آسمان
( ( 744 ) ) جانش را اين دم به بالا مسكنى است
گر بميرد روح او را نقل نيست
( ( 745 ) ) زان كه پيش از مرگ او كرده است نقل
اين به مردن فهم آيد نى به عقل
( ( 746 ) ) نقل باشد نى چون نقل جان عام
همچو نقلى از مقامى تا مقام
( ( 747 ) ) هر كه خواهد كاو ببيند بر زمين
مرده را كاو مىرود ظاهر يقين
( ( 748 ) ) مر ابو بكر تقى را گو ببين
شد ز صدّيقى امير الصادقين
( ( 749 ) ) اندرين نشأت نگر صدّيق را
تا به حشر افزون كنى تصديق را
( ( 750 ) ) پس محمد صد قيامت بود نقد
زان كه حل شد در فنايش حل و عقد
( ( 751 ) ) زادهء ثانى است احمد در جهان
صد قيامت بود او اندر عيان
( ( 752 ) ) زو قيامت را همىپرسيده اند
كاى قيامت تا قيامت راه چند
( ( 753 ) ) با زبان حال مىگفتى بسى
كه ز محشر حشر را پرسد كسى ؟
( ( 754 ) ) بهر اين گفت آن رسول خوش پيام
رمز موتوا قبل موت يا كرام
( ( 755 ) ) همچنان كه مردهام من قبل موت
زان طرف آوردهام اين صيت وصوت
( ( 756 ) ) پس قيامت شو قيامت را ببين
ديدن هر چيز را شرط است اين
( ( 757 ) ) تا نگردى اين نداىاش تمام
خواه كان انوار باشد يا ظلام
( ( 758 ) ) عقل گردى عقل را دانى كمال
عشق گردى عشق را بينى جمال
نار گردى نار را دانى يقين
نور گردى هم بدانى آن و اين
( ( 759 ) ) گفتمى برهان بر اين دعوى مبين
گر بدى ادراك اندر خورد اين
( ( 760 ) ) هست انجير اين طرف بسيار خوار
گر رسد مرغى قنق انجير خوار
( ( 761 ) ) در همه عالم اگر مرد وزنند
دم به دم در نزع واندر مردنند
( ( 762 ) ) اين سخنها را وصيتها شمر
كه پدر گويد در آن دم با پسر
( ( 763 ) ) تا برويد رحمت وعبرت به دين
تا ببرّد بيخ بغض ورشك وكين
( ( 764 ) ) تو بدان نيت نگر در اقربا
تا ز نزع او بسوزد دل تو را
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 277
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٧٧