بايد ذهن يا نيروى درك كننده به آن شىء مورد درك مشرف گردد ، بنا بر اين بايستى مشرف شونده غير از موضوع مورد اشراف ونظاره بوده باشد ، به همين جهت است كه ما تنها با علم حضورى ( حالت خود يا بى ) كه درك كننده و درك شونده ، در آن يكى هستند نمىتوانيم ماهيت خود را دريابيم ، زيرا ميان خود درك كننده و درك شونده هيچ فاصلهاى وجود ندارد . مقصود از بعد و فاصله در مسئلهء ادراك كننده وادراك شونده ، بعد وفاصلهء هندسى نيست ، بلكه منظور قرار گرفتن دو حقيقت درك كننده و درك شونده در وضعى است كه براى رسيدن بهم احتياج به درك چيزهاى ديگر داشتن وبىنياز بودن از آن است . قوهء درك كنندهء آدمى بايد در افقى قرار بگيرد كه بتواند موجى ايجاد كند ، چنان كه شىء درك شونده بايستى در موقعيتى قرار بگيرد كه موج قوهء درك كننده به آن برسد .
با نبودن فاصله به معناى فوق تموج درك كننده امكان پذير نيست و با دورى فاصله بيش از حد طول موج به آن شىء مورد درك نمىرسد . روى اين اصل است كه بشر هرگز نخواهد توانست ذات وعلم واحاطهء خداوندى را بر خود چنان كه هست درك كند ، زيرا خداوند به من يا قوهء درك كنندهء ما بقدرى نزديك است كه توقع تصوير ما در بارهء خداوند مانند توقع تصوير خود من در علم حضورى است . -
چندين هزار ذره سراسيمه مىدوند
در آفتاب وغافل از آن كافتاب چيست
چون روشنايى خود ذره كه مىخواهد با آن روشنايى آفتاب را ببيند ، از خود آفتاب يا شعاعى از آن است ، لذا نخواهد توانست كه علم حصولى وتصويرى در بارهء آن به دست بياورد -
سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد
آن چه خود داشت ز بىگانه تمنا مىكرد
گهرى كز صدف كون ومكان بيرون بود
طلب از گم شدگان لب دريا مىكرد
بىدلى در همه احوال خدا با او بود
او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد
حافظ
اى تو مخفى در ظهور خويشتن
وى رخت پنهان به نور خويشتن