گردوهاى ما در اين آسياب شكست واندوه ما در درجه ايست كه هر چه در باره اش بگوييم ، اندك است . اى ملامتگر ، من ديگر پس از اين پند تو را نخواهم شنيد و به عشوه هاى روزگار هجران گوش فرا نخواهم داد . من وضع خودم را آزمودم بار ديگر نخواهم آزمود . بايد پس از اين ديوانه شوم ، زيرا - هر چه جز شورش وديوانگى است ، روى به بىگانگى است . زنجيرى بياور و بر پايم بند ، زيرا من ديگر زنجير تدبير وانديشه را پاره كردهام . و اين را هم بدان كه -
غير آن جعد نگار مقبلم
گر دو صد زنجير آرى بگسلم
عشق و آن گاه تقيد به قانون اين شدنى نيست ، عاشقا ، بر در قانون وناموس معتكف مباش . ديگر وقت آن رسيده است كه خود را از همهء قيود ولباسهاى محدود كننده برهنه سازم ونقشها را از خود دور كنم وسراسر جان عشق شوم . اى عشق كه با شرم وانديشه خصومت بس ديرينه دارى ، هم اكنون بيا به سراغم كه پردهء شرم وحيا را دريدهام . اى معشوق نازنيم كه جادويى كرده وخواب را از جانم گرفتهاى واى يار سخت دل كه در عالم وجود همتايى ندارى ، گلوى صبر را بفشار ، تا دل عشق را از مرگ صبر ، وشكيبايى خنك نماىى . اى معشوقى كه دلم خانه وجايگاه تست ، مادامى كه من شعله ور نشوم ، دل عشق خنك نمىگردد . تو مىخواهى خانهء خود را آتش بزنى ، كيست كه بتواند جلو گيرت باشد . اى شير مست ، چه خوش مىسوزانى ، بسوزان كه خانه عاشق سزاوار زبانه كشيدن است . من آن شمع سوز جويم كه سوخته قبلهء من است .
اى پدر ، بيا امشب خواب را از خود دور كن وگذرى به كوى بيداران نما وببين كه چگونه ديوانه وار عاشق شده و مانند پروانه با رسيدن به وصال كشته شدهاند .
بنگر اين كشتى خلقان غرق عشق
اژدهايى گشته گويى حلق عشق
اژدهايى ناپديد ودلربا
عقل همچون كوه را او كهربا
عقل وخرد هر عطر فروش كه از عشق آگاهى يافت ، از طبله هاى عطر چشم پوشيده