( ( 576 ) ) اى رفيقان ، راه ها را بست يار
آهوى لنگيم واو شير شكار
( ( 577 ) ) غير تسليم ورضا كو چاره اى
در كف شير نر خون خواره اى
زندگى انسانى چنين است كه زنجيرى را از پاى نگشاده زنجير ديگرى كه از بالا يا پايين انتظار فرصت را مىكشيد به راه مىافتد و به دست و پايش بسته مىشود .
آدميزاد يك شوخى عجيبى را به جاى جدىترين حقيقت تلقى كرده ، شب و روز و در هر گونه شرايط با آن شوخى حقيقت نما دل خوش مىكند ونفس مىكشد . او مىگويد : اكنون كودكم ، كمى بزرگتر مىشوم از امر و نهى وزنجيرهايى كه پدر ومادرم به پايم بسته است ، رها مىشوم ، آن وقت است كه به نعمت عظماى آزادى نائل مىشوم . جوانى پر شر وشور از راه فرا مىرسد ، نيرويى در خود احساس مىكند كه خود وجامعهاى كه در آن زندگى مىكند ، مطالبهء صرف نيرو از او مىكنند .
اين نيرو كه دور نماى عامل آزادى دارد ، هر چه كه به كار تبديل مىشود ، به شكل حلقه هاى زنجيرى درمىآيد كه دست و پاى او يا جامعه او را خواهد بست ، زيرا همان كارى است كه موقعيت او را معين نموده و در راه هاى ديگر حيات را بر روى او خواهد بست .
گاهى كه احساس سنگينى زنجير مفروض را مىنمايد ، مىگويد : ميانسالى زندگانيم فرا مىرسد ، از آزادى بيشترى برخوردار خواهم گشت .
اين ميانسالى هم كه فرا مىرسد ، حلقه هاى ديگرى را كه يا از تجربه ها ومعلوماتى كه به مغزش وارد شدهاند و يا جهان شناسان براى او تعبيه نمودهاند و پايش بسته مىشود ، تازه آن موقع مىفهمد كه نه تنها در جوانى زندگى بسيار تنگ ومحدود داشته است ، بلكه براى ابد هم نخواهد توانست آن چه را كه در بارهء زندگانى وجهان