( ( 476 ) ) اى رفيقان ، راه ها را بست يار
آهوى لنگيم واو شير شكار
( ( 577 ) ) غير تسليم ورضا كو چاره اى
در كف شير نر خون خواره اى
( ( 578 ) ) او ندارد خواب وخور چون آفتاب
روحها را مىكند بىخورد وخواب
( ( 579 ) ) كه بيا من باش با هم خوى من
تا ببينى در تجلى روى من
( ( 580 ) ) ور نديدى چون چنين شيدا شدى ؟
خاك بودى طالب احيا شدى
( ( 581 ) ) گر ز بىسويت ندادست او علف
چشم جانت چون بماندست اين طرف
( ( 582 ) ) گربه در سوراخ از آن شد معتكف
كه از آن سوراخ او شد معتلف
( ( 583 ) ) گربهء ديگر همىگردد به بام
كز شكار مرغ يابيد او طعام
( ( 584 ) ) آن يكى را قبله شد جولاهگى
وان دگر حارس براى جامگى
( ( 585 ) ) آن يكى بىكار ورو در لا مكان
كه از آن سو داديش تو قوت جان
( ( 586 ) ) كار او دارد كه حق را شد مريد
بهر كار او ز هر كارى بريد
( ( 587 ) ) ديگران چون كودكان اين روز چند
تا به شب بر خاك بازى مىكنند
( ( 588 ) ) خوابناكى كاو ز يقظه مىجهد
دايهء وسواس عشوه اش مىدهد
( ( 589 ) ) رو بخسب اى جان كه نگذاريم ما
كه كسى از خواب بجهاند تو را
( ( 590 ) ) هم تو خود را بركنى از بيخ خواب
همچو تشنه كه شنود او بانگ آب
( ( 591 ) ) بانگ آبم من به گوش تشنگان
همچو باران مىرسم از آسمان
( ( 592 ) ) بر جهاى عاشق بر آور اضطراب
بانگ آب و تشنه وآنگاه خواب
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 229
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٢٩