تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
حكايت آن صياد كه خود را در گياه پيچيده بود و دسته گل ولاله كله وار بر سر نهاده تا مرغان گياه پندارند ودانستن آن مرغ زيرك آن را
( ( 435 ) ) رفت مرغى در ميان لاله زار بود آنجا دام از بهر شكار ( ( 436 ) ) دانهء چندى نهاده بر زمين وان صياد آنجا نشسته در كمين ( ( 437 ) ) خويش را پيچيده در برگ و گياه وز گل ولاله ورا بر سر كلاه در كمين بنشسته وكرده نگاه تا درافتد صيد بىچاره ز راه ( ( 438 ) ) مرغك آمد سوى او از ناشناحت پس طوافى كرد وسوى مرد تاخت ( ( 439 ) ) گفت او را كيستى اى سبز پوش در بيابان در ميان اين وحوش ؟ ( ( 440 ) ) گفت مردى زاهدم من منقطع با گياه و برگ اين جا مقتنع ( ( 441 ) ) زهد و تقوى را گزيدم دين وكيش زان كه مىبينم اجل را پيش خويش ( ( 442 ) ) مرگ همسايه مرا واعظ شده كسب دكان مرا بر هم زده ( ( 443 ) ) چون به آخر فرد خواهم ماندن خو نبايد كرد با هر دو مرد و زن ( ( 444 ) ) روى خواهم كرد آخر در لحد آن به آيد كه كنم خو با احد ( ( 445 ) ) چون ز نخ را بست خواهند اى صنم آن به آيد كه ز نخ كمتر زنم ( ( 446 ) ) اى به زربفت وكمر آموخته آخرستت جامهء نادوخته ( ( 447 ) ) رو به خاك آريم كز وى رسته ايم دل چرا در بىوفايان بسته ايم ( ( 448 ) ) جدّ وخويشانمان قديمى چار طبع ما به خويش عاريت بستيم طمع ( ( 449 ) ) سالها هم صحبتى وهمدمى با عناصر داشت جسم آدمى ( ( 450 ) ) روح او خود از نفوس و از عقول روح اصل خويش را كرده نكول ( ( 451 ) ) از نفوس و از عقول پر صفا نامه مىآيد به جان اى بىوفا ( ( 452 ) ) ياركان پنج روزه يافتى رو ز ياران كهن برتافتى