حكايت آن صياد كه خود را در گياه پيچيده بود و دسته گل ولاله كله وار بر سر نهاده تا مرغان گياه پندارند ودانستن آن مرغ زيرك آن را
( ( 435 ) ) رفت مرغى در ميان لاله زار
بود آنجا دام از بهر شكار
( ( 436 ) ) دانهء چندى نهاده بر زمين
وان صياد آنجا نشسته در كمين
( ( 437 ) ) خويش را پيچيده در برگ و گياه
وز گل ولاله ورا بر سر كلاه
در كمين بنشسته وكرده نگاه
تا درافتد صيد بىچاره ز راه
( ( 438 ) ) مرغك آمد سوى او از ناشناحت
پس طوافى كرد وسوى مرد تاخت
( ( 439 ) ) گفت او را كيستى اى سبز پوش
در بيابان در ميان اين وحوش ؟
( ( 440 ) ) گفت مردى زاهدم من منقطع
با گياه و برگ اين جا مقتنع
( ( 441 ) ) زهد و تقوى را گزيدم دين وكيش
زان كه مىبينم اجل را پيش خويش
( ( 442 ) ) مرگ همسايه مرا واعظ شده
كسب دكان مرا بر هم زده
( ( 443 ) ) چون به آخر فرد خواهم ماندن
خو نبايد كرد با هر دو مرد و زن
( ( 444 ) ) روى خواهم كرد آخر در لحد
آن به آيد كه كنم خو با احد
( ( 445 ) ) چون ز نخ را بست خواهند اى صنم
آن به آيد كه ز نخ كمتر زنم
( ( 446 ) ) اى به زربفت وكمر آموخته
آخرستت جامهء نادوخته
( ( 447 ) ) رو به خاك آريم كز وى رسته ايم
دل چرا در بىوفايان بسته ايم
( ( 448 ) ) جدّ وخويشانمان قديمى چار طبع
ما به خويش عاريت بستيم طمع
( ( 449 ) ) سالها هم صحبتى وهمدمى
با عناصر داشت جسم آدمى
( ( 450 ) ) روح او خود از نفوس و از عقول
روح اصل خويش را كرده نكول
( ( 451 ) ) از نفوس و از عقول پر صفا
نامه مىآيد به جان اى بىوفا
( ( 452 ) ) ياركان پنج روزه يافتى
رو ز ياران كهن برتافتى