( ( 302 ) ) بعد از آن اندر شب عشرت به فن
امردى را بست حنّا همچو زن
( ( 303 ) ) پر نگارش كرد ساعد چون عروس
ماكيان بنمودش ودادش خروس
( ( 304 ) ) مقنعه وحله عروسانه نكو
كنگ امرد را بپوشانيد او
( ( 305 ) ) شمع را هنگام خلوت زود كشت
ماند هندو با چنان كنگ درشت
( ( 306 ) ) هندوك فرياد مىكرد وفغان
وز برون نشنيد كس از كف زنان
( ( 307 ) ) ضرب كفّ ودفّ ونعرهء مرد و زن
كرد پنهان نعرهء آن نعره زن
( ( 308 ) ) تا به روز آن هندوك را مىفشارد
چون بود در پيش سگ انبان آرد
( ( 309 ) ) روز آوردند طاس وبوق زفت
رسم دامادان فرج حمام رفت
( ( 310 ) ) رفت در حمام بس رنجور جان
كون دريده همچو دلق تونيان
( ( 311 ) ) آمد از حمام در گردك فسوس
پيش او بنشست دختر چون عروس
( ( 312 ) ) مادرش آنجا نشسته پاسبان
كه مبادا كاو كند روز امتحان
( ( 313 ) ) ساعتى در وى نظر كرد از عناد
وانگهان با هر دو دستش ده بداد
( ( 314 ) ) گفت خود كس را مبادا اتّصال
با چو تو ناخوش عروس بد فعال
( ( 315 ) ) روز رويت همچو خاتونان نر
كير زشت شب بتر از كير خر
تفسير ابيات
خواجه به زنش گفت : برو به آن غلام هندو بگو : مدتى صبر كن ، دختر را از آن مرد مىگيريم و به ازدواج تو درمىآوريم ، باشد كه با مكرى كه انديشيدهام هواى دختر را از دلش بيرون كنم و از تعلق به دختر دفعش بسازم .
تو برو دلش را خوش كن كه حقيقتا دختر ما از آن تست . ما تا كنون نمىدانستيم كه تو به دختر ما عشق مىورزى ، حالا كه فهميديم ، تو به شوهرى دختر ما سزاوارترى . آتش عشقى كه در كانون خانوادهء ما به وجود آمده شايستهء كانون ما است و بهتر از اين سعادتى وجود ندارد كه هم ليلى از خود ما وهم مجنون از آن ما است .
با اين وعده ها خيالات وانديشه هاى خوب و نشاط بخش در درون او سر