در حقيقت حكايت وبيان آنكه هر نفسى همچو آن هندو مبتلا است
( ( 316 ) ) همچنين جمله نعيم اين جهان
بس خوش است از دور پيش امتحان
( ( 317 ) ) مىنمايد در نظر از دور آب
چون روى نزديك آن باشد سراب
( ( 318 ) ) گنده پير است او و از بس چاپلوس
خويش را جلوه دهد چون نو عروس
( ( 319 ) ) هين مشو مغرور آن گلگونه اش
نيش نوش آلودهء او را بچش
( ( 320 ) ) تا نيفتى چون فرج اندر حرج
صبر من كالصبر مفتاح الفرج
( ( 321 ) ) آشكارا دان نه پنهان دام او
خوش نمايد ز اوّلت انعام او
( ( 322 ) ) چون بپيوستى به دام اى هوشيار
چند نالى در ندامت زار زار
( ( 323 ) ) نام ميرىّ ووزيرى وشهى
نيست الَّا درد و مرگ وجان دهى
( ( 324 ) ) بنده باش و بر زمين رو چون سمند
چون جنازه نه كه بر گردن نهند
( ( 325 ) ) جمله را حمال خود خواهد كفور
بار مردم گشته چون اهل قبور
( ( 326 ) ) بر جنازه هر كه را بينى به خواب
فارس منصب شود عالى ركاب
( ( 327 ) ) زان كه آن تابوت بر خلق است بار
بار بر خلقان نهادند اين كبار
( ( 328 ) ) بار خود بر كس منه بر خويش نه
سرورى را كم طلب درويش به
( ( 329 ) ) مركب اعناق مردم را مپاى
تا نيايد نقرست اندر دو پاى
( ( 330 ) ) مركبى را كاخرش تو ده دهى
كه به شهرى مانى وويران دهى
( ( 331 ) ) ده دهش اكنون كه چون شهرت نمود
تا نبايد رخت در ويران گشود
( ( 332 ) ) ده دهش اكنون كه صد بستانت هست
تا نمانى عاجز وويران پرست
( ( 333 ) ) گفت پيغمبر كه جنت از إله
گر همىخواهى ز كس چيزى مخواه
( ( 334 ) ) چون نخواهى من كفيلم مر تو را
جنت المأوى وديدار خدا
( ( 335 ) ) آن صحابى زان كفالت شد عيار
تا يكى روزى كه گشته بد سوار
( ( 336 ) ) تازيانه از كفش افتاد راست
خود فرود آمد ز كس آن را نخواست
( ( 337 ) ) آنكه از دادش نيايد هيچ بد
داند وبىخواهشى خود مىدهد