تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
و لباس نشانى رد وبدل شد ، آن غلام هندو كه در خانهء خواجه بود بيمار وناتوان گشت . -
همچو بيمار دقى او مىگداخت علت او را طبيبى كم شناخت
زيرا -
« علت عاشق ز علتها جداست »
تنها عقل سليم بود كه مىگفت : رنج اين غلام مربوط به دل است و دواهاى جسمانى اثرى در دل ندارد . غلام هندو سخنى به زبان نمىآورد و در كشا كش زخم دل مستغرق گشته بود . شبى خواجه به زنش گفت : كه احوال اين غلام را در خلوت بپرس ، تا ببينيم چرا روز بروز بيمار وناتوانتر مىگردد ؟ مانند مادران از روى مهر وعاطفه وضعش را رسيدگى كن ، شايد كه علت اندوه خود را به تو باز گو كند . خاتون اين دستور را شنيد و روز ديگر به نزد غلام رفت و مانند مادر مهربان با صدها محبت وناز كشى ودوستى احوالش را پرسيد وعلل بيمارى وناتوانيش را جستجو كرد ، غلام در پاسخ زن خواجه گفت : من چنين اميد وتوقعى نداشتم كه دخترتان را به بىگانهء عنود بدهيد ، در صورتى كه او خواجه زادهء ماست و ما عاشق اوييم . موقعى كه خاتون آن را شنيد ، دود از كله اش بلند شد و -
خواست آن خاتون ز خشمى كامدش كه زند وز بام زير اندازدش
كه اين هندوى مادر نابكار كيست كه طمع به دختر خواجه بسته است ولى با خويشتن گفت : شكيبايى بهتر است . و رفت ماجرا را با خواجه در ميان نهاد كه داستان اين پست خيانت پيشه را بشنو كه چنين آرزوئى در سر مىپروراند كه ما دختر را مىبايست به او بدهيم ما چقدر ساده لوحيم كه او را امين مىپنداشتيم وقتى كه غلام حال خود را مىگفت ، -
« خواستم كز خشم بكشم مر ورا »
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 163 | محمد تقي جعفري