باز رجوع به حكايت امير وزاهد و اجتماع خلق
( ( 3517 ) ) چون محله پر شد از هيهاى مير
وز لگد بر در زدن وز دار وگير
( ( 3518 ) ) خلق بيرون جست زود از چپ وراست
كاى مقدم وقت عفو است ورضاست
( ( 3519 ) ) مغز او خشك است وعقلش اين زمان
كمتر است از عقل وفهم كودكان
( ( 3520 ) ) زهد وپيرى ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زهدش گشادى ناشده
( ( 3521 ) ) رنج ديده گنج ناديده ز يار
كارها كرده نديده مزد كار
( ( 3522 ) ) يا نبود آن كار او را خود گهر
يا نيامد وقت پاداش از قدر
( ( 3523 ) ) يا كه بود آن سعى چون سعى جهود
يا جزا وابستهء ميقات بود
( ( 3524 ) ) مر ورا در دو مصيبت اين بس است
كاندر اين وادى پر خون بىكس است
( ( 3525 ) ) چشم پر درد و نشسته او به كنج رو
رو ترش كرده فرو افكنده لنج
( ( 3526 ) ) نى يكى كحال كو را غم خورد
عقل هم نى كاو به كحلى ره برد
( ( 3527 ) ) اجتهادى مىكند با وهم وظن
كار در بوك است تا نيكو شدن
( ( 3528 ) ) زان رهش دور است تا ديدار دوست
كه نماندش مغز سر از عشق پوست
( ( 3529 ) ) ساعتى او با خدا اندر عتاب
كه نصيبم رنج آمد زين جناب
( ( 3530 ) ) ساعتى با بخت خود اندر جدال
كه همه پرّان و ما ببريده بال
( ( 3531 ) ) هر كه محبوس است اندر بو و رنگ
گرچه در زهد است خود باشد به تنگ
( ( 3532 ) ) تا برون آيد از اين ننگين مناخ
كه شود خويش خوش وصدرش فراخ
( ( 3533 ) ) زاهدان را در خلا پيش از گشاد
تيغ واستره نشايد هيچ زاد
( ( 3534 ) ) كز ضجر خود را بدرّاند شكم
غصهء آن بىمرادىها وغم
بىمرادىهاى اين دنيا خوش است
با مرادى تند خوى وسركش است