تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١

تفسير ابيات

غوغايى كه امير از لگد زدن به در خانهء زاهد وبگير وببند در محلهء زاهد به راه انداخته بود ، مردم از چپ وراست بيرون ريختند و از امير تمناى عفو زاهد را مىكردند وعذرش را مىخواستند كه
( ( 3519 ) ) مغز او خشك است وعقلش اين زمان كمتر است از عقل وفهم كودكان
زهد ورياضت بىنتيجه از يك طرف وپيرى هم از طرف ديگر ، ضعف روى ضعف را بر او مستولى ساخته است . او بىنواى رنج كشيدهء گنج نديده ، كار كردهء مزد نيافته ايست كه عذرش احتياج به گفتن ندارد . شايد هم كارهايى كه در عمرش به عنوان زهد كرده است جوهرى ندارد . احتمال هم مىرود كه هنوز موقع فرا رسيدن پاداشش نرسيده است ، ممكن است كه مساعى او در راه زهد مانند كوششهاى بىنتيجهء آن جهود است كه جز مشقت ثمرى ندارد . براى اين زاهد همين مقدار در دو مصيبت بس است كه در اين وادى پر خون بىكس وحمايت كنندهاى ندارد . زاهد با چشمان پر درد و روى ترش ولبهاى فرو افتاده به گوشهاى نشسته ، نه طبيب چشمى به سراغش مىآيد كه غمخوارش باشد و نه عقل درست وحسابى دارد كه خودش دوايى براى چشمش به دست بياورد . همهء اجتهاد وزهدش مبنى بر وهم و گمان بوده و كارى جز « شايد چنين باشد » و « شايد چنان باشد » ندارد . علت دورى راهش به ديدار دوست ، اين است كه از فرط علاقهاى كه به پوست قشور دارد از مغز غافل شده ومغزى براى او نمانده است . اين زاهد بىنوا
( ( 3529 ) ) ساعتى او با خدا اندر عتاب كه نصيبم رنج آمد زين جناب ( ( 3530 ) ) ساعتى با بخت خود اندر جمال كه همه پرّان و من ببريده بال