حكايت مات كردن دلقك سيد شاه ترمد را
( ( 3507 ) ) شاه با دلقك همىشطرنج باخت
مات كردش زود خشم شه بتاخت
( ( 3508 ) ) گفت شه شه و آن شه كبرآورش
يك يك آن شطرنج مىزد بر سرش
( ( 3509 ) ) كه بگير اينك شهت اى قلتبان
صبر كرد وگفت دلقك الامان
( ( 3510 ) ) دست ديگر باختن فرمود مير
او چنان لرزان كه عور از زمهرير
( ( 3511 ) ) باخت دست ديگر وشه مات شد
وقت شه شه گفتن وميقات شد
( ( 3512 ) ) برجهد آن دلقك و در كنج رفت
شش نمد بر خود فكند از بيم تفت
( ( 3513 ) ) زير بالشها وزير شش نمد
خفت پنهان تا ز خشم شه رهد
( ( 3514 ) ) گفت شه هى هى چه كردى چيست اين
گفت شه شه شه شهاى شاه گزين
( ( 3515 ) ) كى توان حق گفت جز زير لحاف
با چو تو خشم آور آتش سجاف
( ( 3516 ) ) اى تو مات و من ز زخم شاه مات
مىزنم شه شه ز زير رختهات
( ( 3515 ) ) كى توان حق گفت جز زير لحاف
با چو تو خشم آور آتش سجاف
حقى كه براى فرد يا جامعهاى تثبيت شده باشد ، براى آشكار شدنش خواهد جوشيد اگر چه از زير رو پوش باشد
از آن موقع كه موضوع حق براى انسانها مطرح شده است . همواره در مقابل خود مقتضى تكليف بوده است .
زيرا حق و تكليف مانند دو قطب مثبت ومنفى است كه شعلهء حيات دسته جمعى انسانها محصول تفاعل هماهنگ آنها است - اگر محاسبهء دقيقى در سر گذشت بشرى صورت بگيرد ، خواهيم ديد كه بشر غالباً به جاى اين كه با دو پاى حق و تكليف راه برود . با يك پاى لنگ ( حق ) راه مىرود . به اين معنى كه حق ثابت مىشود .