ولى از تكليف وتحمل و انجام آن خبرى نيست .
به اين جهت است كه اغلب سطرهاى كتاب سرنوشت بشرى را حق كشىها تشكيل مىدهد ، با اين كه اديان الهى به طور كلى وپيشروان قانون گزار تا آنجا كه توانستهاند قوانين و حقوق را نزديك به طبيعت وفطرت اصل انسانها مقرر كردهاند و يا به عبارت كلىتر در وضع قوانين وبيان حقوق انسانها غرض شخصى اعمال نكردهاند . [ مگر آن اغراض كه ناشى از كوته فكرى وسطح نگرى اشخاص بوده است ] با اين حال طبيعت رو به سود جويى و خود خواهى انسانها باعث شده است كه قطب منفى قانون يعنى تكليف واحساس و انجام آن ، اغلب فلج يا دامن ناتوانان را گرفته است .
موضوعى كه در اين پديدهء شگفت انگيز ديده مىشود ، اين است كه با همهء فلج شدن و زمين گيرىهايى كه حق را از شكوفان شدن وتحرك جلو گيرى مىكند ، باز مىبينيم كه اگر بشر يك نگاه جدى ونگرش احترام آميز داشته باشد همان نگاه است كه به حق مىكند وبس ، تمام روى زمين را حق كشى وعدالت سوزى فرا بگيرد ، شخص عادل و صاحب حق در روى زمين پر فروغترين قيافه را دارا است .
تفسير ابيات
شاه ترمد با دلقك خود شطرنج بازى مىكرد . دلقك شاه را مات كرد وشاه خشمگين گشت .
بنا برسم بازى شطرنج برنده كه دلقك بود شه شه ( كش ) گفت . شاه از روى كبر . هر يك از واحدهاى شطرنج را بسر دلقك مىزد ومىگفت :
( ( 3509 ) ) كه بگير اينك شهت اى قلتبان
صبر كرد وگفت دلقك الامان
بار ديگر امير در بازى با دلقك باخت و از ترس امير مانند برهنه از شديدترين سرما بر خود مىلرزيد .
بار ديگر امير باخت وشاه مات شد و موقع شه شه ( كش ) گفتن ، دلقك فرا