( ( 3818 ) ) وقت عصر آمد سخن كوتاه كن
اى كه عصرت عصر را آگاه كن
( ( 3819 ) ) گوى مر گلخواه را كه قند به
نرمى فاسد مكن طينش مده
( ( 3820 ) ) نطق جان را روضهء جا نيستى
كز حروف وصوت مستغنيستى
( ( 3821 ) ) اين سر خر در ميان قندزار
اى بسا كس را كه بنهادست خار
( ( 3822 ) ) ظن ببرد از دور كاين آن است وبس
چون قچ مغلوب وا مىرفت پس
( ( 3823 ) ) صورت حرف آن سر خر دان يقين
در رز معنىّ وفردوس برين
( ( 3824 ) ) اى ضياء الحق حسام الدين در آر
اين سر خر را از اين بطيخزار
( ( 3825 ) ) تا سر خر چون بمرد از مسلخه
نشنو ديگر باشدش زين مطبخه
( ( 3826 ) ) هين ز ما صورت گرى وجان ز تو
نى غلط هم اين ز تو هم آن ز تو
مثنوى صورت بود جانش تويى
هم جهت هم نور واركانش تويى
( ( 3827 ) ) بر فلك محمودى اى خورشيد فاش
بر زمين هم تا ابد محمود باش
( ( 3828 ) ) تا زمينى يا سمايىّ بلند
يك دل و يك قبله و يك خو شوند
( ( 3829 ) ) تفرقه برخيزد وشرك ودويى
وحدت است اندر وجود معنوى
( ( 3830 ) ) چون شناسد جان من جان تو را
ياد آرد اتحاد ماجرا
( ( 3831 ) ) موسى وهارون شوند اندر زمين
مختلط خوش هم چو شير وانگبين
( ( 3832 ) ) چون شناسد اندك او منكر شود
منكرىاش پردهء ساتر شود
( ( 3833 ) ) پس شناسايى بگردانيد رو
خشم كرد آن مه ز ناشكرىّ او
( ( 3834 ) ) زين سبب جان نبى را جان بد
ناشناسا گشت و پشت پاى زد
( ( 3835 ) ) اين همه خواندى فرو خوان لم يكن
تا بدانى لجّ آن كبر كهن
( ( 3836 ) ) پيش از آن كه نقش احمد فرّ نمود
نعت او هر گبر را تعويذ بود
( ( 3837 ) ) كاين چنين كس هست يا آيد پديد
از خيال روش دلشان مىطپيد
( ( 3838 ) ) سجده مىكردند كاى ربّ بشر
در عيان آريش هر چه زودتر
( ( 3839 ) ) تا به نام احمد از يستفتحون
ياغيانشان مىشدندى سرنگون
( ( 3840 ) ) هر كجا حرب مهولى آمدى
غوثشان كرارى احمد بدى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 88
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٨٨