( ( 3795 ) ) خفته بود آن شير كز خواب است پاك
اينت شير نرمسار سهمناك
( ( 3796 ) ) خفته سازد شير خود را آن چنان
كه تمامش مرده دانند اين سگان
( ( 3797 ) ) ور نه در عالم كرا زهره بدى
كه ربودى از ضعيفى تربدى
( ( 3798 ) ) نقش احمد زان نظر بىهوش گشت
بحر او از مهر كف پر جوش گشت
( ( 3799 ) ) مه همه كفّ است معطى نور پاش
ماه را گر كف نباشد گو مباش
( ( 3800 ) ) احمد ار بگشايد آن پرّ جليل
تا ابد مدهوش ماند جبرئيل
( ( 3801 ) ) چون گذشت احمد ز سدره مرصدش
وز مقام جبرئيل و از حدش
( ( 3802 ) ) گفت او را هين بپر اندر پيم
گفت رو رو من حريف تو نيم
باز گفتا كز پيم آى ومايست
گفت رو زين پس مرا دستور نيست
( ( 3803 ) ) باز گفت او را بيا اى پرده سوز
من به اوج خود نرفتستم هنوز
( ( 3804 ) ) گفت بيرون زين حد اى خوش فرّ من
گر زنم پرّى بسوزد پرّ من
( ( 3805 ) ) حيرت اندر حيرت آمد زين قصص
بىهشىّ خاصّگان اندر اخصّ
( ( 3806 ) ) بىهشيها جمله اينجا بازى است
چند جان دارى كه جان پردازى است
( ( 3807 ) ) جبرئيلا گر شريفى ور عزيز
تو نهاى پروانهء آن شمع نيز
( ( 3808 ) ) شمع چون دعوت كند وقت فروز
جان پروانه نپرهيزد ز سوز
( ( 3810 ) ) بند كن مشك سخن پاشيت را
وا مكن انبان قلماشيت را
( ( 3812 ) ) لا تخالفهم حبيبى دارهم
يا غريباً نازلا فى دارهم
( ( 3813 ) ) اعط ما شاؤا وراموا وارضهم
يا ظعيناً ساكناً فى ارضهم
( ( 3814 ) ) تا رسيدن در شه و در ناز خوش
رازيا با مرغزى مىساز خوش
( ( 3815 ) ) موسيا در پيش فرعون زمن
نرم بايد گفت قولا ليّنا
( ( 3816 ) ) آب اگر در روغن جوشان كنى
ديگدان وديگ را ويران كنى
( ( 3817 ) ) نرم گو ليكن مگو غير صواب
وسوسه مفروش در لين الخطاب
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 87
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٨٧