نمودن جبرئيل عليه السلام خود را به مصطفى صلى الله عليه وآله به صورت خويش و از هفتصد پر او چون يك پر ظاهر شد وافق را بگرفت آفتاب محجوب شد با همهء شعاعش ( 1 )
( ( 3755 ) ) مصطفى مىگفت پيش جبرئيل
كه چنان كه صورت توست اى خليل
( ( 3756 ) ) مر مرا بنماى محسوس آشكار
تا ببينم من تو را نظاره وار
( ( 3757 ) ) گفت نتوانى وطاقت نبودت
حسن ضعيف است و تنگ سخت آيدت
( ( 3758 ) ) گفت بنما تا ببيند اين جسد
تا چه حد حس نازك است وبىمدد
( ( 3759 ) ) آدمى را هست حسّ تن سقيم
ليك در باطن يكى خلق عظيم
( ( 3760 ) ) بر مثال سنگ وآهن اين تنه
ليك هست او در صفت آتش زنه
( ( 3761 ) ) سنگ وآهن مولد ايجاد نار
زاد آتش زين دو والد قهر بار
( ( 3762 ) ) باز آتش دستكار وصف تن
هست قاهر بر تن او شعله زن
( ( 3763 ) ) باز در تن شعله ابراهيموار
كه از او مقهور گردد برج نار
گر برآرى از درونت آتشى
آتشت گردد مطيع ودل خوشى
( ( 3764 ) ) لاجرم گفت آن رسول ذو فنون
رمز نحن الاخرون السابقون
( ( 3765 ) ) ظاهر اين دو به سندانى زبون
در صفت از كوه آهنها فزون
( ( 3766 ) ) پس به صورت آدمى فرع جهان
در صفت اصل جهان اين را بدان
( ( 3767 ) ) ظاهرش را پشهاى آرد به چرخ
باطنش باشد محيط هفت چرخ
( ( 3768 ) ) چون كه كرد الحاح وبنمود اندكى
هيبتى كه كُه شود زان مندكى
( ( 3769 ) ) شهپرى بگرفت شرق وغرب را
از مهابت گشت بىهش مصطفى
( ( 3770 ) ) چون ز بيم وترس بىهوشش بديد
جبرئيل آمد در آغوشش كشيد
( ( 3771 ) ) آن مهابت قسمت بىگانگان
وان تجمش دوستان را رايگان
هامش
( 1 ) مضمون اين روايت در تفسير ابو الفتوح رازى ج 4 ص 382 آمده است . .