( ( 3772 ) ) هست شاهان را زمان بر نشست
هول سرهنگان وصارمها به دست
( ( 3773 ) ) دور باش ونيزه وشمشيرها
كه بلرزند از مهابت شيرها
( ( 3774 ) ) بانگ چاووشان و آن چوگانها
كه شود سست از نهيبش جانها
( ( 3775 ) ) اين براى خاص وعام وره گذر
كه كندشان از شهنشاهى خبر
( ( 3776 ) ) از براى عام باشد اين شكوه
تا كلاه كبر بنهند آن گروه
( ( 3777 ) ) تا من وماهاى ايشان بشكند
نفس خود بين فتنه وشر كم كند
( ( 3778 ) ) شهر از آن ايمن شود كان شهريار
دارد اندر قهر زخم وگير و دار
( ( 3779 ) ) پس بميرد آن هوسها در نفوس
هيبت شه مانع آيد زان نحوس
( ( 3780 ) ) باز چون آيد به سوى بزم خاص
كى بود آن جا مهابت يا قصاص
( ( 3781 ) ) حلم در حلم است ورحمتها به جوش
نشنوى از غير چنگ ونى خروش
( ( 3782 ) ) طبل وكوس وهول باشد وقت جنگ
وقت عشرت با خواص آواز چنگ
( ( 3783 ) ) هست ديوان محاسب عام را
وان پرى رويان گرفته جام را
( ( 3784 ) ) آن زره وان خود در جنگ ووغا
وين شراب و نقل در بزم صفا
جوشن و خود است مر چاليش را
وين حرير وبرد مر تعريش را
( ( 3785 ) ) اين سخن پايان ندارد اى جواد
ختم كن واللَّه اعلم بالرشاد
( ( 3786 ) ) اندر احمد آن حسى كاو غارب است
خفته اين دم زير خاك يثرب است
( ( 3787 ) ) وان عظيم الخلق او كان صفدر است
بىتغيّر مقعد صدق اندر است
( ( 3788 ) ) قابل تغيير اوصاف تن است
روح باقى آفتاب روشن است
( ( 3789 ) ) اوست بىتغيير لا شرقية
بى بىز تبديلى كه لا غريبة
( ( 3790 ) ) آفتاب از ذرّه كى مدهوش شد ؟
شمع از پروانه كى بىهوش شد ؟
( ( 3791 ) ) جسم احمد را تعلق بد بدان
آن تغير آنِ تن باشد بدان
( ( 3792 ) ) همچو رنجورى وهمچون خواب ودرد
جان ازين اوصاف باشد پاك وفرد
( ( 3793 ) ) خود نتانم ور بگويم وصف جان
زلزله افتد در اين كون ومكان
( ( 3794 ) ) روبهش گر يك دمى آشفته بود
شير جان مانا كه آن دم خفته بود
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 86
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٨٦