اجتماعى حل شده است ، وشايد بتوان گفت : دروغ وكلك بازى و خيانت وجنايت به حد اقل نسبى رسيده است با اين حال ، بدان جهت كه اين محفل اركستر نمىدانند كه چه آهنگى را بنوازند ، لذا فلسفه وهدف زندگى براى آنان هيچ وپوچ جلوه كرده و پس از سپرى كردن دوران فعاليتهاى جنسى و خوش گذرانىها در صحنهء طبيعت كه در خارج از محفل اركستر خود آگاهانه به انجام مىرسد ، به محفل مزبور وارد مىشوند ، اگر خود وسايل اركستر براى آنان معشوق با لذات جلوه كند ، به جهت محروميت از نواختن يا شنيدن آهنگ اصلى است كه به طور اجبار يا اختيار آنها را به محفل كشانيده است ، كامو وكافكا را به نواختن ساز خويش وادار مىكنند كه با نواى « زندگى فلسفه وهدفى ندارد » محفل مزبور را خشك وجامد مىنمايند . و براى كسانى كه حواسشان به اين زوديها پرت نمىشود وعدهء آيندهء سر خرمنى مىدهند كه گندمش را هم خود آينده خواهد كاشت مىگويم : مادامى كه متصديان رهبرى اجتماعات فقط به فكر شير وكاكائو وباروت وآتم وهواپيما و كشتى وكاشتن گندم وسخنرانىها براى جوامعشان هستند ، بحث در حد ومرز داشتن يا نداشتن عظمت انسانها از شعر گويى وافسانه پردازى تجاوز نخواهد كرد .
برگرديم به پاسخ سؤالى كه مطرح كرديم ( آيا براى عظمت آدمى حد معين وجود دارد ؟ ) مىگوييم : پاسخ اين سؤال بستگى به اين دارد كه ايده آل انسانى كدامين حقيقت بوده باشد ؟ اگر انسان ايده آل خود را محدود در نظر بگيرد ، عظمت او در همان حدود مشخص مىشود ، و اگر ايده آل او وابسته به بىنهايت بوده باشد ، مسلماً براى عظمت او حدى نيست .
يك شاهد اجمالى بر اثبات اين مطلب اگر چه بسيار شگفت انگيز وشايد هم براى اكثريت غير قابل قبول بوده باشد ، اين است كه اين همه دانشها و صنايع وهنر كه تا امروز بروز كرده است ، اگر چه در نتيجهء بذل مساعى ميليونها افراد بوده است ، ولى اگر موضوع كميت را ناديده بگيريم ، از طرف ديگر مسئله زمان و ساير شرايط
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 564
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٦٤