قصه اياز وحجره او جهت چارق وپوستين و گمان آمدن خواجه تا شانش كه او را در آن حجره دفينهاى است به سبب محكمى در وگرانى قفل
( ( 1857 ) ) آن اياز از زيركى انگيخته
پوستين وچارقش آويخته
( ( 1858 ) ) مىرود هر روز در حجرهء خلا
چارقت اين است منگر در علا
( ( 1859 ) ) شاه را گفتند او را حجرهاى است
اندر آن جا زر وسيم وخمرهاى است
( ( 1860 ) ) راه مىندهد كسى را اندر او
بسته مىدارد هميشه آن در او
( ( 1861 ) ) شاه فرمود اى عجب آن بنده را
چيست خود پنهان وپوشيده ز ما
( ( 1862 ) ) پس اشارت كرد ميرى را كه رو
نيم شب بگشاى در در حجره شو
( ( 1863 ) ) هر چه يا بى مر تو را يغماش كن
سرّ او را بر نديمان فاش كن
( ( 1864 ) ) با چنين اكرام ولطف بىعدد
از لئيمى سيم وزر پنهان كند
( ( 1865 ) ) مىنمايد او وفا وعشق وجوش
وانگه او گندم نماى جوفروش
( ( 1866 ) ) هر كه اندر عشق يابد زندگى
كفر باشد پيش او جز بندگى
( ( 1867 ) ) نيم شب آن مير با سى معتمد
در گشاد وحجرهء او راى زد
( ( 1868 ) ) مشعله بركرده چندين پهلوان
جانب حجره روانه شادمان
( ( 1869 ) ) كامر سلطان است بر حجره زنيم
هر يكى هميان زر دركش كنيم
( ( 1870 ) ) آن يكى مىگفت هى چه جاى زر
از عقيق ولعل گوى و از گهر
( ( 1871 ) ) خاص خاص مخزن سلطان وى است
بلكه اكنون شاه را خود جان وى است
( ( 1872 ) ) چه محل دارد به پيش آن عشيق
لعل وياقوت وزمرّد يا عقيق
( ( 1873 ) ) شاه را بر وى نبودى بد گمان
تسخرى مىكرد بهر امتحان
( ( 1874 ) ) پاك مىدانستش از هر غش وغلّ
باز از وهمش همىلرزيد دل
( ( 1875 ) ) كه مبادا كاين بود خسته شود
من نخواهم كه برو خجلت رود
( ( 1876 ) ) اين نكردست او وگر كرد او رواست
هر چه خواهد گو بكن محبوب ماست
( ( 1877 ) ) هر چه محبوبم كند من كرده ام
او منم من او وگر در پرده ام