آيا نمىتوانيم بگوييم هر دو خاصيت پاره پاره كردن وپيوستن اجزاء هستى به وسيلهء مغز با اهيمتترين و در عين حال خطرناكترين بازيگرى است كه مغز ما انجام مىدهد ؟ به هر حال با حذف دخالت عينى زمان در اجزاء وتحولات جهان هستى و با در نظر گرفتن ريزش استمرارى نمودها وحقايق از جهان فوق طبيعت موضوع هست و نيست اشياء معناى ديگرى در برمىگيرد كه فلسفه گويىهاى حرفهاى نمىتواند واقعيت آن را حذف كند .
آن معناى ديگر اين است كه اجزاء و روابط جهان هستى در مقابل سلطه وخلاقيت الهى مانند يك واحد تصور يا انديشهاى است كه ما فوق زمان وجريان تدريجىاش و ما فوق فضا وگسترشش و ما فوق قوانين جبرى وضرورىاش مطرح مىشود .
اين تصور با اجزايش نه گذشتهاى دارد ، نه آيندهاى و نه حالى ، زيرا طناب ممتد زمان محصول كارگاه زمان ساز وزمان سنج مغز آدمى است ، نه خدا .
پس در حقيقت يك انسان امروز حقيقتى است كه از ديدگاه ما در موقعيتى از زنجير هستى وطناب زمان وبستر فضا قرار مىگيرد وقابل تكرار نمىباشد ، در صورتى كه همين حقيقت براى خدا از علايق مزبور و آزاد وچنانكه گفتيم مانند يك تصور رها از زنجير امور مزبوره مىباشد .
حكم المتماثلين واحد ( حكم دو مثل حقيقى يكى است )
اين اصل بديهى است كه اگر دو حقيقت مثل يكديگر فرض شدند ، حكمشان هم متحد و يكى مىباشد .
به وجود آمدن اين كالبدهاى جسمانى كه مركب ارواحند ، از امكان برخوردار بوده است ، به اين معنا كه به وجود آمدن وتشكل مقدارى از اجزاى ماده و در آمدن آنها به صورت بدن آدمى ممكن بوده است و الا به وجود نمىآمد ، زيرا بهترين دليل امكان به وجود آمدن يك حقيقت وجود واقعى آن است .
و چون بدن مادى كه براى معاد وابديت منظور مىشود ، مثل همين بدن