فيما يرجى من رحمة الله تعالى معطى النعم قبل استحقاقها وهو الذى ينزل الغيث من بعد ما قنطوا و رب بعد يورث قرباً و رب معصية ميمونة و رب سعادة يأتى من حيث يرجى النقم ليعلم ان الله يبدل سيئاتهم حسنات
( ( 1772 ) ) در حديث آمد كه روز رستخيز
امر آيد هر يكى تن را كه خيز
( ( 1773 ) ) نفع صور امر است از يزدان پاك
كه برآريد اى ذرارى سر ز خاك
( ( 1774 ) ) باز آيد جان هر يك در بدن
هم چو وقت صبح هوش آيد به تن
( ( 1775 ) ) جان تن خود را شناسد وقت روز
در خرابه خود در آيد چون كنوز
( ( 1776 ) ) جسم خود بشناسد و در وى رود
جان زرگر سوى درزى كى شود
( ( 1777 ) ) جان عالم سوى عالم مىرود
جان ظالم سوى ظالم مىشود
( ( 1778 ) ) كه شناسا كردشان علم إله
چون كه برّه وميش وقت صبحگاه
( ( 1779 ) ) پاى كفش خود شناسد در ظلم
جان تن خود چون نداند اى صنم
( ( 1780 ) ) صبح حشر كوچك است اى مستجير
حشر اكبر را قياس از وى بگير
( ( 1781 ) ) آن چنان كه جان بپرّد سوى طين
نامه پرد از يسار و از يقين
( ( 1782 ) ) در كفش بنهند نامهء بخل وجود
فسق و تقوى آن چه او خو كرده بود
( ( 1783 ) ) چون شود بيدار او وقت سحر
باز آيد سوى او آن خير وشر
( ( 1784 ) ) گر رياضت داده باشد خوى خويش
وقت بيدارى همان آيد به پيش
( ( 1785 ) ) ور بُد او دى پاك و با تقوى ودين
نامه باز آيد مر او را در يمين
( ( 1786 ) ) ور بُد او دى خام وزشت و با ضلال
چون عزا نامه سيه يابد شمال
( ( 1787 ) ) هست ما را خواب وبيدارى ما
بر نشان مرگ ومحشر دو گوا
( ( 1788 ) ) حشر اصغر حشر اكبر را نمود
مرگ اصغر مرگ اكبر را زدود
( ( 1789 ) ) ليك اين نامه خيال است ونهان
وان شود در حشر اكبر بس عيان
( ( 1790 ) ) اين خيال اين جا نهان پيدا اثر
زين خيال آن جا بروياند صور
( ( 1791 ) ) در مهندس بين خيال خانه اى
در دلش چون در زمينى دانه اى
( ( 1792 ) ) آن خيال از اندرون آيد برون
چون زمين كه زايد از تخم درون
( ( 1793 ) ) هر خيالى كاو كند در دل وطن
روز محشر صورتى خواهد شدن