تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١

جواب آن مغفل كه گفت چه خوش بودى كه مرگ در جهان نبودى و اين جهان را زوال نبودى

( ( 1760 ) ) آن يكى مىگفت خوش بودى جهان گر نبودى پاى مرگ اندر ميان ( ( 1761 ) ) آن دگر گفت ار نبودى مرگ هيچ كه نيرزيدى جهان پيچ پيچ ( ( 1762 ) ) خرمنى بودى به دشت افراشته مهمل وناكوفته بگذاشته ( ( 1763 ) ) مرگ را تو زندگى پنداشتى تخم را در شوره خاكى كاشتى ( ( 1764 ) ) عقل كاذب هست خود معكوس بين زندگى را مرگ پندارد يقين ( ( 1765 ) ) اى خدا بنماى تو هر چيز را آن چنان كه هست در خدعه سرا ( ( 1766 ) ) هيچ مرده نيست پر حسرت ز مرگ حسرتش آن است كش كم بوده برگ ( ( 1767 ) ) ور نه از چاهى به صحرا اوفتاد در ميان دولت وعيش وگشاد ( ( 1768 ) ) زين مقام ماتم وننگين مناخ نقل افتادش به صحراى فراخ ( ( 1769 ) ) مقصد صدقى نه ايوان دروغ بادهء خاصى نه مستيى ز دوغ ( ( 1770 ) ) مقعد صدق وجليس حق شده رسته زين آب و گل آتشكده ( ( 1771 ) ) ور نكردى زندگانىّ منير يك دو دم ماندست مردانه بمير

آيه

« إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ ونَهَرٍ . فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ 54 : 54 - 55 . » ( 1 ) ( به تحقيق مردم با تقوا در باغها وچشمه سارهاى بهشتى ، در جايگاه صدق در نزد سرور توانايى هستند )

تفسير ابيات

شخصى مىگفت : اگر پاى مرگ در ميان نبود ، دنيا جاى خوبى بود . ديگرى پاسخش داد وگفت : اگر مرگ وجود نداشت اين جهان پر پيچ وخم ارزشى نداشت زيرا بقاى انسانهاى زنده مانند خرمنى بود كه در بيابان ودشت مهمل وناكوفته
هامش
( 1 ) سوره القمر ، آيهء 54 و 55 . .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 541 | محمد تقي جعفري