جواب آن مغفل كه گفت چه خوش بودى كه مرگ در جهان نبودى و اين جهان را زوال نبودى
( ( 1760 ) ) آن يكى مىگفت خوش بودى جهان
گر نبودى پاى مرگ اندر ميان
( ( 1761 ) ) آن دگر گفت ار نبودى مرگ هيچ
كه نيرزيدى جهان پيچ پيچ
( ( 1762 ) ) خرمنى بودى به دشت افراشته
مهمل وناكوفته بگذاشته
( ( 1763 ) ) مرگ را تو زندگى پنداشتى
تخم را در شوره خاكى كاشتى
( ( 1764 ) ) عقل كاذب هست خود معكوس بين
زندگى را مرگ پندارد يقين
( ( 1765 ) ) اى خدا بنماى تو هر چيز را
آن چنان كه هست در خدعه سرا
( ( 1766 ) ) هيچ مرده نيست پر حسرت ز مرگ
حسرتش آن است كش كم بوده برگ
( ( 1767 ) ) ور نه از چاهى به صحرا اوفتاد
در ميان دولت وعيش وگشاد
( ( 1768 ) ) زين مقام ماتم وننگين مناخ
نقل افتادش به صحراى فراخ
( ( 1769 ) ) مقصد صدقى نه ايوان دروغ
بادهء خاصى نه مستيى ز دوغ
( ( 1770 ) ) مقعد صدق وجليس حق شده
رسته زين آب و گل آتشكده
( ( 1771 ) ) ور نكردى زندگانىّ منير
يك دو دم ماندست مردانه بمير
آيه
« إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ ونَهَرٍ . فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ 54 : 54 - 55 . » ( 1 ) ( به تحقيق مردم با تقوا در باغها وچشمه سارهاى بهشتى ، در جايگاه صدق در نزد سرور توانايى هستند )
تفسير ابيات
شخصى مىگفت : اگر پاى مرگ در ميان نبود ، دنيا جاى خوبى بود . ديگرى پاسخش داد وگفت : اگر مرگ وجود نداشت اين جهان پر پيچ وخم ارزشى نداشت زيرا بقاى انسانهاى زنده مانند خرمنى بود كه در بيابان ودشت مهمل وناكوفته
هامش
( 1 ) سوره القمر ، آيهء 54 و 55 . .