مانده باشد . تو اين مرگ زندگى نما را زندگى واقعى گمان كرده تخم را در خاك شور مىكارى آرى ، كار عقل كاذب همين است كه حقايق را وارونه مىبيند و زندگى را مرگ و مرگ را زندگى مىپندارد . اى خداى داناى آشكار ونهان هر چيز را در اين دنياى گول زن آنچنان كه هست بر ما بنما .
هيچ انسانى كه رخت از اين دنيا بر مىبندد ، از اين كه مرگ به سراغش آمده است حسرت وتاسفى نمىخورد ، بلكه حسرت ودريغش بدان جهت است كه برگ ونوا وزاد وتوشه از اين دنيا نياندوخته است .
چه جاى تاسف است براى كسى كه از چاه در آمده و به صحراى پر از دولت بىكران وعيش ونوش گام مىگذارد و به جايگاه صدق الهى وارد مىشود كه جايگاه راستين است نه ايوان دروغين . وبادهء خوش گوار خاصگان الهى است نه مستى دوغ ، مىرود وهمنشين خدا در جايگاه صدق مىگردد و از اين آب و گل وآتشكده رها مىشود .
اى دوست عزيزم ، اگر تا كنون زندگانى تو نورانى نبوده است اين چند روز ديگر كه از زندگانيت مانده نورى به دست آور ومردانه بمير .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 542
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٤٢