( ( 1371 ) ) چون خرى را يوسف مصرى نمود
يوسفى را چون نمايد آن جهود
( ( 1372 ) ) بر تو سرگين را فسونش شهد كرد
شهد را خود چون كند وقت نبرد
( ( 1373 ) ) شهوت از خوردن بود كم كن ز خور
يا نكاحى كن گريز از شور وشر
( ( 1374 ) ) چون بخوردى مىكشد سوى حرم
دخل را خرجى ببايد لاجرم
( ( 1375 ) ) پس نكاح آمد چو » لا حول ولا »
تا كه ديوت نفكند اندر بلا
( ( 1376 ) ) چون حريص خوردنى زن خواه زود
ور نه آمد گربه و دنبه ربود
( ( 1377 ) ) بار سنگين بر خرى كاو مىجهد
زود بر نه پيش از آن كاو برنهد
( ( 1378 ) ) فعل آتش را نمىدانى تو برد
گرد آتش با چنين دانش مگرد
( ( 1379 ) ) علم ديگ و آتش ار نبود تو را
از شرر نى ديگ ماند نى عبا
( ( 1380 ) ) آب حاضر بايد وفرهنگ نيز
تا پزد آن ديگ سالم در ازيز
( ( 1381 ) ) چون ندانى دانش آهنگرى
ريش و مو سوزد چو آن جا بگذرى
( ( 1382 ) ) در فرو بست آن زن وخر را كشيد
شادمانه لاجرم كيفر چشيد
( ( 1383 ) ) در ميان خانه آوردش كشان
خفت اندر زير خر هم در زمان
( ( 1384 ) ) هم بر آن كرسى كه ديد او از كنيز
تا رسد در كام خود آن قحبه نيز
( ( 1385 ) ) پا برآورد وخر اندر وى سپوخت
آتشى از كير خر در وى فروخت
( ( 1386 ) ) خر مؤدب گشته در خاتون فشرد
تا به خايه در زمان خاتون بمرد
( ( 1387 ) ) بردريد از زخم خر لخت جگر
روده ها بگسسته شد از يكدگر
( ( 1388 ) ) كرسى از يك سو زن از يك سو فتاد
دم نزد در حال و در دم جان بداد
( ( 1389 ) ) صحن خانه پر ز خون شد زن نگون
مرد او وبرد جان ريب المنون
( ( 1390 ) ) مرگ بد با صد فضيحت اى پدر
تو شهيدى ديدهاى از كير خر
( ( 1391 ) ) تو عذاب الخزى بشنو از نبى
در چنين ننگى مكن جان را فدى
( ( 1392 ) ) دان كه اين نفس بهيمى نر خر است
زير آن بودن از اين ننگينتر است
( ( 1393 ) ) در ره نفس ار بميرى در منى
در حقيقت دان كه كمتر زان زنى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 472
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٧٢