داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت مىراند واو را چون بز وخروس آموخته بود شهوت راندن آدميانه ، وكدويى در قضيب خر مىكرد تا از اندازه نگذرد . خاتون بر آن وقوف يافت لكن دقيقهء كدو را نديد كنيزك را به بهانهاى به راه كرد جايى دور و با خر جمع شد بىكدو و به فضيحت هلاك شد ، كنيزك بىگاه باز آمد ونوحه كرد كه اى جانم واى چشم روشنم كير ديدى كدو نديدى ذكر ديدى آن دگر نديدى ، كل ناقص ملعون يعنى كل نظر وفهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر مرحومند نه ملعون ، بر خوان ليس على الاعمى حرج ، نفى حرج ونفى لعنت ونفى عتاب و غضب كرد
( ( 1333 ) ) يك كنيزك نر خرى بر خود فكند
از وفور شهوت وفرط گزند
( ( 1334 ) ) آن خر نر رايگان خو كرده بود
خر جماع آدمى پى برده بود
( ( 1335 ) ) يك كدويى بود حيلت سازه را
در ذكر كردى پى اندازه را
( ( 1336 ) ) در قضيبش آن كدو كردى عجوز
تا رود نيم ذكر وقت سپوز
( ( 1337 ) ) گر همه لخت خر اندر وى رود
هم رحم هم روده ها را بردرد
( ( 1338 ) ) خر همىشد لاغر وخاتون او
ماند حيران كز چه شد اين خر چو مو
( ( 1339 ) ) نعلبندان را نمود آگه كه چيست
علت خر كه نتيجه اش لاغريست
( ( 1340 ) ) هيچ علت اندر او ظاهر نشد
هيچ كس از سرّ او مخبر نشد
( ( 1341 ) ) در تفحص اندر افتاد او به جد
شد تفحص را دمادم مستعد
( ( 1342 ) ) جد را بايد به جان بنده بود
زان كه جد جوينده يابنده بود
( ( 1343 ) ) چون تفحص كرد از احوال خر
آن كنيزك بود زير وخر زبر
( ( 1344 ) ) از شكاف در بديد آن حال را
بس عجب آمد از آن آن زال را
( ( 1345 ) ) خر همىگايد كنيزك را چنان
كه به عقل ورسم مردان با زنان
( ( 1346 ) ) در حسد شد گفت اين چون ممكن است
پس من اولىتر كه خر ملك من است
( ( 1347 ) ) خر مهذب گشته وآموخته
خوان نهادست و چراغ افروخته