( ( 1348 ) ) كرد ناديده و در خانه بكوفت
كاى كنيزك چند خواهى خانه روفت
( ( 1349 ) ) از پى رو پوش مىگفت اين سخن
كاى كنيزك آمدم در باز كن
( ( 1350 ) ) كرد خاموش وكنيزك را نگفت
راز را از بهر طمع خود نهفت
( ( 1351 ) ) پس كنيزك جمله آلات فساد
كرد پنهان پيش شد در را گشاد
( ( 1352 ) ) رو ترش كرد و دو ديده پر ز نم
لب فرو افكند يعنى صايمم
( ( 1353 ) ) در كف او نرمه جارويى كه من
خانه را مىروفتم بهر عطن
( ( 1354 ) ) چون كه با جاروب در را وا گشاد
گفت خاتون زير لب كاى اوستاد
( ( 1355 ) ) رو ترش كردى وجارويى به كف
چيست اين خر بر گسسته از علف
( ( 1356 ) ) نيم كاره وخشمگين جنبان ذكر
زانتظار تو دو چشمش سوى در
( ( 1357 ) ) زير لب گفت اين نهان كرد از كنيز
داشتش آن دم چوبى جرمان عزيز
( ( 1358 ) ) بعد از آن گفتش كه چادر كن بسر
رو فلان كس را ز من پيغام بر
( ( 1359 ) ) اين چنين گو وين چنين كن و آن چنان
مختصر كردم من افسانهء زنان
( ( 1360 ) ) آن چه مقصود است مغز آن بگير
چون به راهش كرد آن زيبا ستير
( ( 1361 ) ) بود از مستى شهوت شادمان
در فرو بست وهمىگفت آن زمان
( ( 1362 ) ) يافتم خلوت زنم از شكر بانگ
رستهام از چار دانگ و از دو دانگ
( ( 1363 ) ) از طرب گشته بزان زن هزار
در شرار شهوت خر بىقرار
( ( 1364 ) ) چه بزان كان شهوت او را برگرفت
بز گرفتن گيج را نبود شگفت
( ( 1365 ) ) ميل وشهوت كر كند دل را وكور
تا نمايد گرگ يوسف شهد شور
( ( 1366 ) ) اى بسا سرمست نار ونارجو
خويشتن را نور مطلق داند او
( ( 1367 ) ) جز مگر بندهء خدا كز جذب حق
با رهش آرد بگرداند ورق
( ( 1368 ) ) تا بداند كان خيال ناريه
در طريقت نيست الا عاريه
( ( 1369 ) ) زشتها را خوب بنمايد شره
نيست از شهوت بتر زافات ره
( ( 1370 ) ) صد هزاران نام خوش را كرده ننگ
صد هزاران زيركان را كرده دنگ
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 471
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٧١