تمثيل تلقين شيخ مريدان را و پيغمبر امت را كه ايشان طاقت تلقين حق ندارند و با حق الفت نتوانند گرفت چنان كه طوطى با صورت آدمى الفت ندارد كه از او تلقين تواند گرفت حق سبحانه و تعالى شيخ را چون آينه پيش مريد همچون طوطى دارد و از پس آينه تلقين مىكند » لا تحرك به لسانك ان هو الا وحى يوحى « اين است ابتداى مسئله بىمنتهى چنان كه منقار جنبانيدن طوطى اندرون آينه كه خيالش مىخوانى بىاختيار و تصرف اوست عكس خواندن طوطى برونى كه متعلم است نه عكس آن معلم كه پس آينه است و ليكن خواندن طوطى برونى تصرف آن معلم است پس مثال آمد نه مثل
( ( 1430 ) ) طوطيى در آينه مىبيند او
عكس خود را پيش او آورده رو
( ( 1431 ) ) در پس آئينه آن استا نهان
حرف مىگويد اديب خوش بيان
( ( 1432 ) ) طوطيك پنداشته كاين گفت پست
گفت آن طوطى است كاندر آينه است
( ( 1433 ) ) پس ز جنس خويش آموزد سخن
بىخبر از مكر آن گرگ كهن
( ( 1434 ) ) كز پس آئينه مىآموزدش
ور نه ناموزد جز از جنس خودش
( ( 1435 ) ) گفت را آموخت زآن مرد هنر
ليك از معنى وسرّش بىخبر
( ( 1436 ) ) از بشر بگرفت منطق يك به يك
از بشر جز اين چه داند طوطيك
( ( 1437 ) ) هم چنان در آينه جسم ولىّ
خويش را بيند مريد ممتلى
( ( 1438 ) ) عقل كل را از پس آئينه او
كى تواند ديد وقت گفت گو
( ( 1439 ) ) او گمان دارد كه مىگويد بشر
آن دگر سر است او زان بىخبر
( ( 1440 ) ) حرف آموزد ولى سرّ قديم
مىنداند طوطى است او يا نديم
( ( 1442 ) ) ليك از معنى مرغان بىخبر
جز سليمان قران خوش نظر
( ( 1443 ) ) حرف درويشان بسى آموختند
منبر محفل به دو افروختند
( ( 1444 ) ) يا به جز آن حرفشان روزى نبود
يا در آخر رحمت آمد در گشود
آيه
« لا تُحَرِّكْ بِه لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِه . إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَه وقُرْآنَه . فَإِذا قَرَأْناه فَاتَّبِعْ