( ( 1319 ) ) اين دم عيسى است نى چون هر دمى
كان برآيد از فرح يا از غمى
( ( 1320 ) ) اين الم وحم اى پدر
آمدست از حضرت مولى البشر
( ( 1321 ) ) هر الف لامى چه مىماند بدين
گر تو جان دارى بدين چشمش مبين
( ( 1322 ) ) گر چه تركيبش حروف است اى همام
مىنمايد هم به تركيب عوام
( ( 1323 ) ) نيست تركيب محمد لحم و پوست
گرچه در تركيب هر تن جنس اوست
( ( 1324 ) ) گوشت دارد پوست دارد استخوان
هيچ اين تركيب را باشد همان
( ( 1325 ) ) كاندر آن تركيب باشد معجزات
كه همه تركيبها گشتند مات
( ( 1326 ) ) همچنين تركيب حم والكتيب
هست بر بالا وديگرها نشيب
( ( 1327 ) ) زان كه زين تركيب آيد زندگى
هم چو نفع صور در درماندگى
( ( 1328 ) ) اژدها گردد شكافد بحر را
چون عصا حم از داد خدا
( ( 1329 ) ) ظاهرش ماند به ظاهرها وليك
قرص نان از قرص مه دور است نيك
( ( 1330 ) ) گريهء او خندهء او نطق او
فهم او و خلق او و خلق او
عقل او ووهم او وحس او
نيست از وى هست آن جمله ز هو
( ( 1331 ) ) چون كه ظاهرها گرفتند احمقان
آن دقايق ماند از ايشان بس نهان
( ( 1332 ) ) لاجرم محجوب گشتند از عرض
كه دقيقه فوت شد در مفترض
با تو گويم در مثالش قصه اى
تا بگيرى زين بيانم حصه اى
قصهء با طول و با عرض ومهيب
قصهء بس دور ليكن بس قريب
تفسير ابيات
آن مريد ساده لوح از روى تقليد مانند آن شيخ عزيز مىگريست ، اما گريستن او مانند كر بود ، گريه را مىديد وعلتش را نمىدانست . پس از گريهء زياد مريد برخاست و رفت و يكى از مريدان خاص آن شيخ شتابان به سوى او آمد وگفت : اى كسى كه مانند ابر بدون اطلاع از نظر شيخ گريه ها كردى ، متوجه باش تا در جاى ديگر نگويى كه من ديدم شيخ مىگريست و من هم گريستم ، زيرا اين گريستن تو به معنى انكار ونادانى تست زيرا گريهاى كه از روى جهل و گمان بوده باشد هرگز مانند