آدم كر وناشنوا دو بار مىخندد - يك بار از روى تقليد كه مىبيند ديگران مىخندند او هم به خنده مىافتد ونمىداند كه مردم براى چه مىخندند . سپس مىپرسد كه مردم براى چه مىخنديدند ؟ وقتى كه علت خنده را مىشنود بار ديگر مىخندد . پس آدم مقلد نيز در شاديهاى سير وسلوك مانند كر است كه پر تو شيخ وانقباض وانبساط روانى او عكس العملى در مريد ايجاد مىكند و به خود مريدان مستند نيست .
اينان مانند سبد سوراخ سوراخ هستند كه آب در آن ريخته شود و مانند شيشه هستند كه نور بر آنها مىتابد ، نه آن آب كه در سبد فرو رفتهء در آب است مربوط به ظرفيت سبد است و نه آن نورى كه به شيشه مىتابد از خود شيشه مىباشد در آن موقع كه سبد را از آب بيرون بياورند خود آن سبد مىفهمد كه آب از آن او نبوده بلكه مقدارى از آب جوى بوده است .
و همچنين آينه در موقع غروب ماه خود درك مىكند كه آن روشنايى مربوط به نور ماه بود نه مربوط به خود آن .
و تا آن هنگام كه دستور قيام در راه خدا به خود او متوجه شود و خود او شايستگى تماس با حقيقت را در يابد ، اين بار خندان مىشود وشكوفان شدنش مستند به خود او مىگردد .
در اين موقع است كه بر آن خندهء تقليدى نخستينش خنده ها سرمىدهد و با خويشتن مىگويد با آن همه فاصله دور ودراز كه ميان من و آن اسرار الهى كه شيخ را شكوفان كرده بود وجود داشت ، چه خندهاى بود كه من سر داده بودم ؟ من در آن وادى شگفت انگيز و دور از حقيقت از روى نابينايى چه خنده ها وشاديها كه مىكردم من در آن موقع چه خيالاتى در سر مىپروراندم ؟ اكنون مىفهمم كه
درك سستم سست نقشى مىنمود
آخر فلان حقيقت نديده و راه پيماى خام كجا وانديشهء مردان بزرگ كجا ؟ خيالات خام او كجا و تحقيق راستين واقعيتها كجا چه انديشهاى به درون طفل راه مىيابد ؟ مگر او مىتواند مانند پيران راه