مريدى در آمد به خدمت شيخ ( و از اين شيخ پير در سن نمىخواهم بلكه پير عقل ومعرفت اگر چه عيسى است در گهواره ويحيى است در مكتب كودكان ) ومريد شيخ را گريان ديد او نيز به موافقت بگريست چون فارغ شد و بدر آمد ، مريدى ديگر كه از حال شيخ واقفتر بود ، از سر غيرت در عقب او تيز برون آمد ، گفتش اى برادر من تو را گفته باشم الله الله تا نينديشى ونگويى كه شيخ مىگريست و من نيز گريستم كه سى سال رياضت بىريا بايد كرد و از عقبات ودرياهاى پر نهنگ وكوه هاى بلند پر شير و پلنگ مىبايد گذشت تا بدان گريهء شيخ رسى يا نرسى اگر رسى شكر زويت لى الارض گويى بسيار
( ( 1271 ) ) يك مريدى اندر آمد پيش پير
پير اندر گريه بود و در نفير
( ( 1272 ) ) شيخ را چون ديد گريان آن مريد
گشت گريان آب در چشمش دويد
( ( 1273 ) ) گوش ور يك بار خندد كرد و بار
چون كه لاغ املا كند يارى به يار
( ( 1274 ) ) بار اول از ره تقليد و سوم
كه همىبيند كه مىخندند قوم
( ( 1275 ) ) كر بخندد همچو ايشان آن زمان
بىخبر از حالت خندندگان
( ( 1276 ) ) باز او پرسد كه خنده بر چه بود ؟
پس دوم كرّت بخندد چون شنود
( ( 1277 ) ) پس مقلد نيز مانند كر است
اندر آن شادى كه او را رهبر است
( ( 1278 ) ) پرتو شيخ آمد ومنهل ز شيخ
قبض وشادى نز مريدان بل ز شيخ
پرتو شيخ است آن تقليد شيخ
چون ببيند شادى از تأييد شيخ
( ( 1279 ) ) چون سبد بر آب ونورى بر زجاج
گر ز خود دانند آن باشد لجاج
( ( 1280 ) ) چون جدا گردد ز جو داند عنود
كاندرو آن آب خوش از جوى بود
( ( 1281 ) ) آبگينه هم بداند از غروب
كان لمع بود از مه تابان خوب
( ( 1282 ) ) چون كه چشمش را گشايد امر قم
پس بخندد چون سحر بار دوم
( ( 1283 ) ) خندش آيد هم بر آن خندهء خودش
كه بر آن تقليد بر مىآمدش
( ( 1284 ) ) گويد از چندين ره دور ودراز
كاين حقيقت بود اين اسرار وراز