بقيه حال مريد مقلد در گريه
( ( 1297 ) ) آن مريد ساده از تقليد نيز
گريهاى مىكرد وفق آن عزيز
( ( 1298 ) ) او مقلدوار هم چون مرد كر
گريه مىديد وز موجب بىخبر
( ( 1299 ) ) چون بسى بگريست خدمت كرد و رفت
از پىاش آمد مريد خاص تفت
( ( 1300 ) ) گفت اى گريان چو ابر بىخبر
از وفاق گريهء شيخ از نظر
( ( 1301 ) ) اللَّه اللَّه اللَّهاى وافى مريد
گر چه در تقليد هستى مستفيد
( ( 1302 ) ) تا نگويى ديدم آن شه مىگريست
من چو او بگريستم كاين منكرى است
( ( 1303 ) ) گريهاى كز جهل وتقليد است وظن
نيست هم چون گريهء آن مؤتمن
( ( 1304 ) ) تو قياس گريه بر گريه مساز
هست زين گريه بدان راه دراز
( ( 1305 ) ) هست آن از بعد سى ساله جهاد
عقل اين جا هيچ نتواند فتاد
( ( 1306 ) ) هست زان سوى خرد صد مرحله
عقل را ياوه مكن اين جا هله
( ( 1307 ) ) گريهء او نز غم است ونز فرح
روح داند گريهء عين الملح
( ( 1308 ) ) گريهء او خندهء او زان سريست
زان چه وهم وعقل باشد زان بريست
( ( 1309 ) ) آب ديدهء او چو ديدهء او بود
ديدهء ناديده ديده كى شود
( ( 1310 ) ) آن چه او بيند نتان كردن مساس
نز قياس عقل ونز راه حواس
( ( 1311 ) ) شب گريزد چون كه نور آيد ز دور
پس چه داند ظلمت شب حال نور
( ( 1312 ) ) پشه بگريزد ز باد بادها
پس چه داند پشه ذوق بادها
( ( 1313 ) ) چون قديم آيد حدث گردد عبث
پس كجا داند قديمى را حدث
( ( 1314 ) ) بر حدث چون زد قدم دنگش كند
چون كه كردش نيست هم رنگش كند
( ( 1315 ) ) گر بخواهى تو بيابى صد نظير
ليك من پروا ندارم اى فقير
( ( 1316 ) ) اين الم وحم اين حروف
چون عصاى موسى آمد در وقوف
( ( 1317 ) ) حرفها ماند بدين حرف از برون
ليك باشد در صفات اين زبون
( ( 1318 ) ) هر كه گيرد او عصايى ز امتحان
كى بود چون آن عصا وقت بيان