معشوق در پاسخ او مىگويد : درست است كه تو همهء اين كارها را كردى و در راه عشق سوزانم همهء تلخىها وناگوارىها را به جان خريدى ، اما به آن چه كه مىگويم گوش باز كن و آن را درياب .
تو همهء آن چه را كه شمردى انجام دادهاى ، ولى آن چه را كه اصل عشق ومحبت است به جاى نياوردى وهمهء گذشته ها جز فرعهاى ناچيز نبوده است .
عاشق مىگويد : بگو ببينم آن اصل چيست ؟ معشوق در پاسخش مىگويد : اصل عشق عبارت است از مرگ ونيستى در راه معشوق .
تو آن همه ناملايمات وبىچارگيها را بر خود هموار ساختى ولى هنوز زندهاى اگر تو يار جانباز بودى راه ديار مرگ را پيش مىگرفتى .
تو گمان نكن كه مرگ در راه عشق مرگ واقعى است ، بلكه اين مرگ زندگى كامل وپاينده و موجب بقاى نام عاشق تا رستاخيز است وهنگامى كه عاشق خود باخته اين سخن را از معشوقش شنيد ، آه سردى از اعماق جانش بر آورد و در همان لحظه روى زمين افتاد وجان به جان آفرين تسليم نموده و مانند گل كه هنگام چيدن از شاخه نيز خندان است در حالت خندان وشاد از جهان رفت .
اين خندهء آخرين در روح عاشق جاودانى گشت مانند جان وعقل مرد عارف كه بدون زحمت در صفحات ابديت پاينده خواهد ماند .
آرى ، جان موجودات وعقل ارباب معرفت از اين خاكدان پاك منزه سر به بالا مىكشد و در لجنزار ماده آلوده نمىگردد ، چنان كه نور ماه به بد وخوب مىتابد وآلوده نگشته باز به سوى خود ماه بر مىگردد همانند نور عقل وجان كه از ذات خداوند سر چشمه گرفته ونهايتا به سوى او بر مىگردد . نور آفتاب خطاب ارجعى را مىشنود وشتابان به اصل خود بر مىگردد و با اين كه نور خورشيد به گلخنها وكثافتها وگلها تابيده بود با اين حال نه از گلخن اثرى در نور خورشيد مىماند و نه بوى ورنگى از گلشن .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 456
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٥٦