از آن جمله مىگفت : من براى تو چنين وچنان كردم و در پيكار عشق تو تير ونيزه خوردم . مال وقدرت ونام از دستم رفت و در عشق تو بسى ناكاميها ديدم . هيچ بامدادى خندانم نيافت وچشمم را خواب نر بود و هيچ شامگاهى فرا نرسيد كه من سر وسامانى داشته باشم . عاشق همهء سرگذشت خود را از تلخيها ودردها كه در راه معشوقش متحمل شده بود يكايك در حضورش توصيف مىكرد .
اين ابراز درد دل ، براى منت به معشوق نبود ، بلكه مىخواست به درستى عشق ومحبت خويش شاهدها بياورد .
براى عقلا يك اشارت در ابراز مقصودشان كفايت مىكند ، اما تشنگى عاشقان وفادار به آوردن شهود سوزانتر از آنست كه با اشارات محدودى بر طرف شود . عاشق گفته هاى خود را بدون ملالت خاطر تكرار مىكند ونمىتواند از اشارات فراوان عشقش خوددارى كند ، چنان كه ماهى از آب زلال . از تلخىها ودردهاى گذشته اش صدها سخن مىگفت ، ولى در عين حال شكايتى بر لبانش بود كه من هنوز حتى يك سخن در بارهء عشقم نگفتهام .
آن عاشق آتشى در دل داشت ولى حقيقت آن را نمىشناخت همين مقدار كه مانند شمع از سوز حرارت آن راز درونى مىگريست .
پس از آن همه اشارتها و گريه ها گفت : اى يار عزيزم ، هر چه بود گذشته است اكنون رهنمايم باش وارشادم كن كه وظيفهء من چيست ؟ زيرا
هر چه فرمايى به جان استاده ام
بر خط تو پا و سر بنهاده ام
اگر بايستى مانند خليل در درون آتش بروم و يا مانند يحيى خونم بايد ريخته شود و يا مانند شعيب از شدت گريه نابينا گردم و يا مانند يونس در شكم ماهى بروم و يا مانند يوسف در چاه وزندان گرفتار گردم و يا مانند عيسى اسير فقر شوم
رخ نگردانم نگردم از تو من
بهر فرمان تو دارم جان وتن