اين دل به پشيزى نمىارزد ، من آن دل را خواهانم كه قطب عالم هستى بوده ودرون مغز جان آدمى است . براى اين دل پر نور ونيكويىها است كه آفريننده ى دلها انتظار مىكشد .
تو اگر ساليان دراز در سبزوار طبيعت بگردى ، چنان دلى را نخواهى يافت ، آن گاه دل پوسيده وپژمردهاى را روى تختهء مرده كش گذاشته و به درگاه الهى ارمغان خواهى برد - كه اى خداى بزرگ من براى تو دل آوردهام و در سبزوار بهتر از اين دل نبود .
خداوند در پاسخ تو خواهد گفت : اى حيوان جسور مگر اينجا گورستان است كه دل مرده به اينجا آوردهاى ؟ برو ، دلى را بياور كه جوياى خدا بوده وامان سبزوار هستى به او مستند است .
خواهى گفت : آن دل دريا صفت از اين جهان پوشيده بود و مانند ناسازگارى تاريكى وروشنايى با جهان سازگارى نداشت .
خصومت آن دل با سبزوار طبيعت حيوانى باز ماندهء روز الست است ، زيرا آن دل مانند باز و اين دنيا شهر زاغان است .
اگر يكى از دو جنس متضاد به ديگرى نرمى كند در حقيقت دو رويى بوده و براى به دست آوردن تمايل جنس ديگر مدارا مىكند اگر يكى از آن دو جنس بلى بگويد ، ساختگى بوده و روى نياز حقيقى نيست ، او با اين بلى گفتن مىخواهد نصيحت دراز جنس مخالف را كوتاه كند . اين زاغ مردار جو صدها هزار مكر تو در تو دارد . نفاق او را مىپذيرند ، بلكه دست از تقاضاى خود بردارد و براى انسان فايده جو تسليم شود . زيرا آن صاحب دل با شكوه و با كر وفر در اين بازار هستى خريدار معيوب مىنمايد . اگر از جان انسانى برخوردارى ، در جستجوى صاحب دل باش و اگر تو ضد مولاى مطلق نيستى ، هم جنس دل باش . آن موجودى كه ظاهر خوشايندش تو را جلب مىكند ، از خاصّان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 310
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣١٠