( ( 926 ) ) زان كه خويشانش هم از وى مىرمند
گر چه با ذاتش ملايك هم دمند
( ( 927 ) ) صورتش را جنس مىبيند انام
ليك از وى مىنيابند آن مشام
( ( 928 ) ) هم چو شيرى در ميان نقش گاو
دور مىبينش ولى او را مكاو
( ( 929 ) ) ور بكاوى ترك گاو تن بگو
كه بدرّد گاو را آن شير خو
( ( 930 ) ) طبع گاوى از سرت بيرون كند
خوى حيوانى ز حيوان بركند
( ( 931 ) ) گاو باشى شير گردى نزد او
گر تو با گاوى خوشى شيرى مجو
تفسير ابيات
روزها مىگذشت و آن آهوى خوش ناف در طويلهء خران شكنجه ها مىديد اضطراب جان كنش مانند ماهى در خشكى افتاده وجود او را فرا گرفته بود .
پشك ومشك عطر آگين در يك حقه معذب بودند . از روى ريش خند يكى از خرها مىگفت :
اين جانور ( آهو ) طبع شاهانه دارد ديگرى مورد سخريه اش قرار داده مىگفت : اين حيوان جزر ومد درياها را ديده است وگوهرى به دست آورده و در اين جايگاه ما كى ارزان مىفروشد خرى ديگر مىگفت : با اين نازكى وظرافت كه تو دارى ، برو بر تخت شاهان تكيه كن .
يك خر ديگر كه از پر خورى حالت برگرداندن داشت ، آهو را دعوت كرد كه بيايد و در غذا با او شركت كند .
آهوى بىنوا با سرش اشاره كرد كه برو من اشتها به غذا ندارم ، خر پاسخش داد كه من مىدانم كه تو ناز مىكنى يا در اين ميان رازى هست كه تو را از خوردن غذا بر كنار مىكند .
آهو به خر مىگويد : اين طعمهء تست كه اجزاى بدنت را زنده مىكند و براى تو خوشايند وگوارا است . من دمساز مرغزارها بودهام و در سايه هاى باغ وبوستانهاى با طراوت آسايشها كردهام .