از پيش شما عبور مىكنند ، با اين كه حركت دايرهاى انجام مىدهند به شما كه در نقطهاى از زمين قرار گرفتهايد حركت مستقيم نشان مىدهند ، در صورتى كه اگر از افق خيلى بالاتر بنگريد ، خواهيد ديد كه آن چه كه وجود ندارد حركت مستقيم است وقطار شتر با حركت واحدهاى خود دايرهاى را به وجود آوردهاند . در اين مثال روشن مىبينيم كه تماس انسان با اشياء جهان هستى معمولا به طورى صورت مىگيرد كه نه با اجزاء تشكيل دهندهء واحد آن اشياء سر و كار دارد و نه با حالت تركيبى آنها .
اگر هم بنا به قلمرو تخصص علمى شيئى يا اشياء محدودى مورد تجزيه وتحليل انسانى قرار بگيرد ، در حيطهء بسيار محدودى از بعضى اشياء است كه پس از آگاهى به اجزاى اوليهء واحد مفروض ، كارى به آن ندارد كه آيا اجزاء اين واحد به نهايت تجزيهء خود رسيده است ، يا اين كه همين دانهء الكترون ارتباطى با كهكشان پهناور دارد ؟ آيا امواج محسوس ونامحسوس كه صحنه طبيعت را فرا گرفته است در جزء واحد اثرى دارد يا نه ؟ همچنين از نظر تركيب وكل نگرى .
آن رشته از علوم كه روش سنتتيك دارند ، مانند بيوشيمى ، فيزيكوشيمى . . . باز حالت تركيب واحدهايى از موضوعات را براى درك وشناخت مطرح مىكنند كه روابط محدودى از موضوعات محدود را در بر مىگيرد .
به همين جهت است كه متدولوژى ( شناخت روشهاى علوم ) نتوانست افكار بشرى را از فلسفه وجهان بينى كلى بىنياز كند
اوگوست كنت و پس از او متفكرين زيادى در اين صدد بر آمدند كه با تنظيم كردن وطبقه بندى علوم چه از نظر موضوعات و چه از نظر هدف گيرىها ، حس كلى جويى بشرى را كه با اصرار مخصوص مىخواهد در بارهء حقايق ونمودهاى هستى كلياتى را درك كند ، اشباع نمايند .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 288
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٨٨