( ( 789 ) ) تو از آن روزى كه در هست آمدى
آتشى يا خاك يا بادى بدى
( ( 790 ) ) گر بدان حالت تو را بودى بقا
كى رسيدى مر تو را اين ارتقا
( ( 809 ) ) تازه مىگير وكهن را مىسپار
كه هر امسالت فزون است از سه پار
در گذرگاه كمال از فناى موقعيت اول دل خوش باش ، زيرا تا از فناها نگذرى به بقا نخواهى رسيد .
حالات وجودى تو هم اى انسان مانند جريان اجزاى جهان هستى است كه نمىتواند در پهنهء هستى تعين مثبت ( تز ) به خود بگيرد . مگر اين كه چشم به راه ورود حالت مثبت ديگرى است كه دير يا زود از راه فرا رسد واو را منفى نمايد ، اين حالت آنتى تز كه در ظاهر ، نيستى آن حالت مثبت نخستين را نشان مىدهد ، منشأ هستى عالىترى است كه نويدش را با خود آورده است .
اين هستى عالىتر كه تو را از كهنگى نجات مىدهد همان است كه فلسفهء هگل در مغرب زمين سنتزش مىنامد .
اگر نتوانى مشرف به جريان هستى خود باشى ، اين فناها پى در پى تو را افسرده مىسازد و در كهنگى دايمى غوطه ورت مىنمايد . زيرا بدينسان تو همواره ناظر ويرانى ساختمان هستى خود بوده ، هر يك از آن فناها ضربه هولناكى بر قصر پر شكوه وجود تو وارد مىآورد ، تدريجا بدون اين كه آگاه شوى كاخ مجلل هستى تو با خاك يكسان مىشود و در زير انبوه خاك اين كهنه خاكدان مدفون مىگردى و اما اگر نظر تو بر آن فناها از افق والاترى صورت بگيرد ، خواهى ديد ، آن همه بقاهاى بعدى از درون همان فناها سر بر مىآورد .
تو اگر چشم داشتى در آن حال كه جمادى را وداع مىكردى ، با اين فنا مىگريستى ، زيرا بقاى عالىترى را كه در قلمرو نباتى به سراغت آمده بود . نمىديدى ، يا