تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
مردم بر آورده وهلاكشان ساخته است ، بلى اتصال واسطه با هدف گاهى بقدرى شديد است كه به نهايت صيقلى مىرسد وآئينه وار تنها هدف را نشان مىدهد ، مانند ابرى كه خوى ماه بگيرد تا حجاب روى ماه نباشد ، نمايشى در صورت داشته ولى از نظر هويت منفى گشته است ، مانند اجسام ظريف پيامبران واولياء الله . اين چنين ابرى كه خوى ماه را گرفته است مانند پرده مانع نمىباشد بلكه در باطن درنده وشكاف دهنده پرده است . چنان كه در صبحگاه بدون وجود ابر در آسمان باران باريد و آن باران معجزه پيغمبر بود كه ابر از لطافت همرنگ آسمان و غير قابل تمييز گرديده بود . ماجراى اين داستان را پيش از اين گفته‌ايم . بلى ابرى وجود داشته است ولى خوى ابرى از او مرتفع گشته چنان كه بدن عاشق با شكيبايى خاصيت مادى بدن را از دست مىدهد . آرى بدن است اما خاصيت بدنى از آن رخت بر بسته و رنگ و بوى وخواص ديگر را از دست داده است . طاووس به گفتهء خود ادامه مىدهد : پر و بال زيباى من براى اشباع زيبا يا بى ديگران است و آن چه كه از آن خود من است مغزيست كه در سر دارم وشنوايى وبيناييست كه اركان وجود منند . آخر كدامين منطق ، قربانى ساختن روح را براى آماده كردن شكار بسود ديگران تجويز مىكند ؟ اين است كفر مطلق و اين است نوميدى مرگ بار از خير مطلق . تو چرا خود را مانند قند بيارايى تا به زير منقار طوطيانت بريزند ؟ بگذار وجودت زهر نمايى باشد كه از خراش چنگال صيادان در امان باشى . مانند آن لاشهء مردار مباش كه سگها در موقع دريدن وخوردنش آفرينها نثار مىكنند . مگر خضر را نديدى كه كشتى صحيح وسالم را سوراخ كرد و از