( ( 737 ) ) پير عقلت كودكى خو كرده است
از جوار نفس كاندر پرده است
( ( 738 ) ) عقل كامل را قرين كن با خرد
تا كه باز آيد خرد زان خوى بد
( ( 739 ) ) چون كه دست خود به دست او دهى
پس ز دست آكلان بيرون جهى
( ( 740 ) ) دست تو از اهل آن بيعت شود
كه يد الله فوق ايديهم بود
( ( 741 ) ) چون كه دادى دست خود در دست پير
پير حكمت كاو حكيم است وخبير
( ( 742 ) ) كاو نبىّ وقت خويش است اى مريد
زان كه از نور نبى آمد پديد
( ( 743 ) ) در حديبيّه شدى حاضر بدين
وان صحابه بيعتى را هم قرين
( ( 744 ) ) پس زده يار مبشر آمدى
هم چو زرّ ده دهى خالص شدى
( ( 745 ) ) تا معيت راست آيد زان كه مرد
با كسى جفت است كاو را دوست كرد
( ( 746 ) ) اين جهان و آن جهان با او بود
وين حديث احمد خوش خو بود
( ( 747 ) ) گفت المرء مع محبوبه
لا يفك القلب من مطلوبه
( ( 748 ) ) هر كجا دام است و دانه كم نشين
رو زبون گير از زبون گيران ببين
( ( 749 ) ) اى زبون گير زبونان اين بدان
دست هم بالاى دست است اى جوان
( ( 750 ) ) تو زبونى يا زبون گير اى عجب
باش تو ترسان ولرزان در طلب
آكل ومأكولى اى مرغ عجب
هم تو صيد وصيد گير اندر طلب
( ( 752 ) ) حرص صيادى ز صيدى مغفل است
مىكند او دلبرى او بىدل است
( ( 751 ) ) بين ايدى خلفهم سداً مباش
كه نبينى خصم را وان خصم فاش
( ( 753 ) ) تو كم از مرغى مباش اندر نشيد
بين ايدى خلف عصفورى بديد
كم ز عصفورى نهاى بنگر كه آن
بين ايدى خلف چون بيند عيان
( ( 754 ) ) چون به نزد دانه آيد پيش و پس
چند گرداند سر ورو آن نفس
( ( 755 ) ) كاى عجب پيش وپسم صياد هست
تا كشم از بيم او زين لقمه دست
( ( 756 ) ) پس نگه كن قصهء فجار را
پيش بنگر مرگ يار وجار را
( ( 757 ) ) چون هلاكت دادشان بىآلتى
او قرين توست در هر حالتى
( ( 758 ) ) حق شكنجه كرد وگر زو دست نيست
پس بدان حق بىيد وحد داوريست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 272
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٧٢