در بيان آن كه ما سوى الله هر چيزى همه آكل ومأكول است هم چون آن مرغى كه قصد صيد ملخ مىكرد و به صيد ملخ مشغول مىبود وغافل بود از باز گرسنه كه از قفاى او قصد صيد او داشت اكنون اى آدمى صياد آكل ، از صياد وآكل خود ايمن مباش اگر چه نمىبينيش به نظر دليل عبرتش مىبين تا چشم سر باز شدن
( ( 718 ) ) زان كه تو هم لقمهاى هم لقمه خوار
آكل ومأكولى اى جان هوشدار
( ( 719 ) ) مرغكى اندر شكار كرم بود
گربه فرصت يافت او را درربود
( ( 720 ) ) آكل ومأكول بود آن بىخبر
در شكار خود ز صياد دگر
( ( 721 ) ) دزد گرچه در شكار كاله است
شحنه با خصمانش در دنباله است
( ( 722 ) ) عقل او مشغول رخت وقفل در
غافل از شحنه است و از آه سحر
( ( 723 ) ) او چنان غرق است در سوداى خود
غافل است از طالب وجوياى خود
( ( 724 ) ) گر حشيش آب زلالى مىخورد
معدهء حيوانش در پى مىچرد
( ( 725 ) ) آكل ومأكول آمد آن گياه
همچنين هر هستئى غير إله
( ( 726 ) ) وهو يطعمكم ولا يطعم چو اوست
نيست حق مأكول وآكل لحم و پوست
( ( 727 ) ) آكل ومأكول كى ايمن بود
ز آكلى كاندر كمين ساكن بود ؟
( ( 728 ) ) امن مأكولان جذوب ماتم است
رو بدان درگاه كاو لا يطعم است
( ( 729 ) ) هر خيالى را خيالى مىخورد
فكر آن فكر دگر را مىچرد
( ( 730 ) ) تو نتانى كز خيالى وا رهى
يا بخسبى تا از آن بيرون جهى
( ( 732 ) ) چند زنبور خيالى در پرد
مىكشد اين سو و آن سو مىبرد
( ( 733 ) ) كمترين آكلان است اين خيال
وان دگرها را شناسد ذو الجلال
( ( 734 ) ) هين گريز از جوق اكال غليظ
سوى او كه گفت مائيمت حفيظ
( ( 735 ) ) يا به سوى آن كه او اين حفظ يافت
گر نتانى سوى آن حافظ شتافت
( ( 736 ) ) دست را مسپار جز در دست پير
حق شدست آن دست او را دستگير