در صفت آن بىخودان كه از شرّ خود وهنر خود ايمن شدهاند كه فانىاند در بقاى حق هم چون ستارگان كه فانىاند روز در آفتاب وفانى را خوف آفت وخطر نباشد
( ( 672 ) ) چون فناش از فقر پيرايه شود
او محمدوار بىسايه شود
( ( 673 ) ) فقر فخرى را فنا پيرايه شد
چون زبانهء شمع او بىسايه شد
( ( 674 ) ) شمع شد جمله زبانه پا و سر
سايه را نبود به گرد او گذر
( ( 675 ) ) موم از خويش وز سايه در گريخت
در شعاع از بهر آن كه شمع ريخت
( ( 676 ) ) گفت از بهر فنايت ريختم
گفت من هم در فنا بگريختم
( ( 677 ) ) اين شعاع فانى آمد مفترض
نى شعاع شمس فانىّ عرض
( ( 678 ) ) شمع چون در نار كلى شد فنا
نى اثر بينى ز شمع ونى ضيا
( ( 679 ) ) هست اندر دفع ظلمت آشكار
آتشى صورت به مومى پايدار
( ( 680 ) ) بر خلاف موم شمع جسم كان
تا شوى كم گردد افزون نور جان
( ( 681 ) ) اين شعاع باقى و آن فانى است
شمع جان را شعلهء ربانى است
( ( 682 ) ) آن زبانهء آتشى چون نور بود
سايهء فانى شدن زان دور بود
( ( 683 ) ) ابر را سايه بيفتد بر زمين
ماه را سايه نباشد هم نشين
( ( 684 ) ) بىخودى بىابرى است اى نيك خواه
باشى اندر بىخودى چون قرص ماه
( ( 685 ) ) باز چون ابرى بيايد رانده
رفت نور از مه خيالى مانده
( ( 686 ) ) از حجاب ابر نورش شد ضعيف
كم ز ماه تو شد آن بدر شريف
( ( 687 ) ) مه خيالى مىنمايد ز ابر وگرد
ابر تن ما را خيال انديش كرد
( ( 688 ) ) لطف مه بنگر كه اين هم لطف اوست
كه بگفت اين ابرها ما را عدوست
( ( 689 ) ) مه فراغت دارد از ابر و غبار
بر فراز چرخ دارد مه مدار
( ( 690 ) ) ابر ما را شد عدوّ وخصم جان
كه كند مه را ز چشم ما نهان