همواره وجود خواهد داشت .
روزگار زندگىات را در باز كردن و بستن گره ها سپرى كردى ، بيا چند عقدهء ديگر را گشوده فرض كن سپس به كار خود بپرداز . مىدانى آن عقدهاى كه گلوى ما را سخت مىفشارد چيست ؟ اين عقده كه به قيمت جان آدمى تمام خواهد شد همان ترديد است كه آيا حقيقتا ما از سعادت وجود خويش بهره منديم يا نه ؟ در اين دنيا حل اين اشكال كه آيا من سعادتمندم يا در شقاوت غوطه ورم ؟ از همهء كارهاى مغزى وانديشه هاى كهنه وناشايست ضرورىتر است .
اگر تو از آدميت برخوردارى هر چه نيرو دارى و هر اندازه دم مثمر در خود سراغ دارى ، در راه حل اين اشكال به كار بينداز .
تو حدود وماهيات اعيان و اعراض را روشن وحل شده تلقى كن و به شناخت حد خود بپرداز كه اين چيزيست كه چارهاى جز مطرح كردن وحل نمودن آن وجود ندارد . وقتى كه حد خود را دانستى بىدرنگ از اين حد تنگنا به اقيانوس بىكرانگى خواهى گريخت . اين زندگانى بس گران بها در مباحث مربوط به محمول وموضوع وشطرنج بازى فكرى در بارهء احكام ولوازم آنها پايان يافت ، عمر كورانه در تقلاى شنيدنىها خاتمه يافت هر گونه دليل منطقى كه براى انسان مطرح شود با قطع نظر از اثر ونتيجه باطل وتباه است .
اين اصل را در باره خود فراموش مكن وببين آيا دليلى بر هستى خود كه نتيجهاى را در بر داشته باشد فرا گرفتهاى ؟ تو ، فقط از راه مصنوع به صانع پى برده و به قياسات اقترانى ارسطويى قناعت ورزيدهاى مگر نمىدانى نگرشهاى فلسفى وسائط و مقدمات وصول به حقايق را مىفزايد و انسان را از حقيقت دور مىسازد ؟ در حالى كه انسانهاى با صفا به اين همه وسايط احتياجى ندارند ، زيرا آن مدلول وحقيقت پنهانى آنان را از دليل وحجاب بر كنار ساخته است .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 238
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٣٨