( ( 438 ) ) چون خليل حقّ اگر فرزانه اى
آتش آب توست و تو پروانه اى
( ( 439 ) ) جان پروانه همىدارد ندى
كاى دريغا صد هزارم پر بدى
( ( 440 ) ) تا همىسوزيد ز آتش بىامان
كورى چشم ودل نامحرمان
( ( 441 ) ) بر من آرد رحم جاهل از خرى
من بر او رحم آرم از دانشورى
( ( 442 ) ) خاصه اين آتش كه جان آبهاست
كار پروانه به عكس كار ماست
( ( 443 ) ) او ببيند نور و در نارى رود
دل ببيند نار و در نورى شود
( ( 444 ) ) اين چنين لعب آمد از ربّ جليل
تا ببينى كيست از آن خليل
( ( 445 ) ) آتشى را شكل آبى داده اند
واندر آتش چشمهاى بگشاده اند
( ( 446 ) ) ساحرى صحن برنجى را به فنّ
مىكند كرمش ميان انجمن
( ( 447 ) ) خانه را او پر ز كژ دمها نمود
از دم سحر و خود آن كژ دم نبود
( ( 448 ) ) چون كه جادو مىنمايد صد چنين
چون بود دستان جادو آفرين
( ( 449 ) ) لاجرم از سحر يزدان قرن قرن
اندر افتادند جوزن زير پهن
لاجرم از سحر يزدان مرد و زن
رفته اندر چاه جاهى بىرسن
( ( 450 ) ) ساحرانش بنده بودند وغلام
اندر افتادند چون صعوه به دام
( ( 451 ) ) هين بخوان قرآن ببين سحر حلال
سرنگونى مكرهاى كالجبال
( ( 454 ) ) بس نكو گفت آن رسول خوش جواز
ذرهء عقلت به از صوم و نماز
( ( 455 ) ) زان كه عقلت جوهر است اين دو عرض
اين دو در تكميل آن شد مفترض
( ( 456 ) ) تا جلا باشد مر آن آئينه را
كه صفا زايد ز طاعت سينه را
( ( 457 ) ) ليك گر آيينه از بن فاسد است
صيقل او را دير باز آرد به دست
( ( 458 ) ) وان گزين آئينهاى كان اكيس است
اندكى صيقلگرى آن را بس است
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 206
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٠٦