در بيان آن كه لطف حق را همه كس داند وقهر حق را همه كس داند و همه از قهر گريزانند و به لطف حق در آويزان اما حق تعالى قهر ما را در لطف پنهان كرد ولطفها را در قهر پنهان كرد ، نعل باژگونه وتلبيس ومكر اللَّه بود تا اهل تمييز وينظر بنور اللَّه از حالى بينان و ظاهر بينان جدا شوند كه ليبلونكم ايكم احسن عملا
( ( 420 ) ) گفت درويشى به درويشى كه تو
چون بديدى حضرت حق را بگو ؟
( ( 421 ) ) گفت بىچون ديدم اما بهر قال
باز گويم مختصر آن را مثال
( ( 422 ) ) ديدمش از سوى چپ او آذرى
سوى دست راست جوى كوثرى
( ( 423 ) ) بر يسارش بس جهانسوز آتشى
سوى دست راستش جوى خوشى
( ( 424 ) ) سوى آن آتش گروهى برده دست
بهر آن كوثر گروهى شاد و مست
( ( 425 ) ) ليك لعب باژگونه بود سخت
پيش پاى هر شقىّ ونيك بخت
( ( 426 ) ) هر كه در آتش همىرفت وشرر
از ميان آب بر مىكرد سر
( ( 427 ) ) هر كه سوى آب مىرفت از ميان
او در آتش يافت مىشد در زمان
( ( 428 ) ) هر كه سوى راست شد و آب زلال
سر ز آتش برزد از سوى شمال
( ( 429 ) ) وان كه شد سوى شمال آتشين
سر برون مىكرد از سوى يمين
( ( 430 ) ) كم كسى بر سرّ اين مضمر زدى
لاجرم كم كس بر آن آذر زدى
( ( 431 ) ) جز كسى كه بر سرش اقبال ريخت
كاو رها كرد آب و در آذر گريخت
( ( 432 ) ) كرده ذوق نقد را معبود خلق
لاجرم زين لعب مغبون بود خلق
( ( 433 ) ) جوق جوق وصف صف از حرص وشتاب
محترز ز آتش گريزان سوى آب
( ( 434 ) ) لاجرم ز آتش برآوردند سر
اعتبار الاعتبار اى بىخبر
( ( 435 ) ) بانگ مىزد آتش اى گيجان گول
من نيم آتش منم آب قبول
( ( 436 ) ) چشمبندى كردهاند اى بىنظر
در من آ و هيچ مگريز از شرر
( ( 437 ) ) اى خليل اينجا شرار ودود نيست
جز كه سحر وخدعهء نمرود نيست