پاك كردن آب همهء پليدىها را وباز پاك كردن خداى تعالى آب را از پليدى ، لاجرم قدوس آمد حق تعالى
( ( 199 ) ) آب بهر آن ببارد از سماك
تا پليدان را كند از خبت پاك
( ( 200 ) ) آب چون بىكار گردد شد نجس
تا چنان شد كاب را رد كرد حسّ
( ( 201 ) ) حق ببردش باز در بحر صواب
تا به شستش از كرم آن آب آب
( ( 202 ) ) سال ديگر آمد او دامن كشان
هين كجا بودى ؟ به درياى خوشان
( ( 203 ) ) من نجس ز اينجا شدم پاك آمدم
بستدم خلعت سوى خاك آمدم
( ( 204 ) ) هين بياييد اى پليدان سوى من
كه گرفت از خوى يزدان خوى من
( ( 205 ) ) درپذيرم جملهء زشتيت را
چون ملك پاكى دهم عفريت را
( ( 206 ) ) چون شوم آلوده باز آنجا روم
سوى اصل اصل پاكىها شوم
( ( 207 ) ) دلق چركين بركنم آنجا ز سر
خلعت پاكم دهد بار دگر
( ( 208 ) ) كار او اين است و كار من هم اين
عالم آراى است ربّ العالمين
( ( 209 ) ) گر نبودى اين پليدىهاى ما
كى بدى اين بار نامه آب را
( ( 210 ) ) كيسه هاى زر بدوزيده است او
مىرود جويان مفلس سو به سو
( ( 211 ) ) تا بريزد بر گياه رسته اى
تا بشويد روى هر ناشسته اى
( ( 212 ) ) تا بگيرد بر سر او حمّالوار
كشتى بىدست و پا را در بحار
( ( 213 ) ) صد هزاران دارو اندر وى نهان
زان كه دارو زو برويد در جهان
( ( 214 ) ) جان هر درد ودل هر دانه اى
مىرود در جو چو دارو خانه اى
( ( 215 ) ) زو يتيمان زمين را پرورش
زو به خاك گرسنه صد گون خورش
( ( 216 ) ) چون نماند مايه اش تيره شود
هم چو ما اندر زمين خيره شود
( ( 217 ) ) ناله از باطن برآرد كاى خدا
آنچه دادى دادم وماندم گدا