مثل قانع شدن آدمى به دنيا و حرص او در طلب و غفلت او از دولت روحانيان كه ابناى جنس وىاند و غره زنان كه يا ليت قومى يعلمون
( ( 1045 ) ) آن سگى در كو گدايى كور ديد
حمله مىآورد و دلقش مىدريد
( ( 1046 ) ) گفتهايم اين را ولى بار دگر
شد مكرر بهر تأكيد خبر
( ( 1047 ) ) كور گفتش آخر آن ياران تو
بر كُهند اين دم شكار و صيد جو
( ( 1048 ) ) قوم تو در كوه مىگيرند گور
در ميان كوى مىگيرى تو كور
( ( 1049 ) ) ترك اين تزوير گو شيخ نفور
آب شورى جمع كرده چند كور
( ( 1050 ) ) كاين مريدان من و من آب شور
مىخورند از من همىگردند كور
( ( 1051 ) ) آب خود شيرين كن از بحر لدن
آب بد را دام اين كوران مكن
( ( 1052 ) ) خيز شيران خدا بين گور گير
تو چو سگ چونى بزرقى كور گير
( ( 1053 ) ) گور چه از صيد غير دوست دور
جمله شير و شير گير و مست نور
( ( 1054 ) ) در نظارهء صيد و صيادى شه
كرده ترك صيد و مرده در وله
( ( 1055 ) ) همچو مرغ مرده شان بگرفته يار
تا كند او جنس ايشان را شكار
( ( 1056 ) ) مرغ مرده مضطر اندر وصل و بين
خواندهاى القلب بين الاصبعين
( ( 1057 ) ) مرغ مرده اش را هر آن كو شد شكار
چون ببيند شد شكار شهريار
( ( 1058 ) ) هر كه او زين مرغ مرده سر بتافت
دست آن صياد را هرگز نيافت
( ( 1059 ) ) گويد او منگر به مردارى من
عشق شه بين در نگهدارى من
( ( 1060 ) ) من نه مردارم مرا شه كشته است
صورت من شبه مرده گشته است
( ( 1061 ) ) جنبشم زين پيش بود از بال و پر
جنبشم اكنون ز دست دادگر
( ( 1062 ) ) جنبش فانيم بيرون شد ز پوست
جنبشك باقيست اكنون چون از اوست
( ( 1063 ) ) هر كه كج جنبد به پيش جنبشم
گر چه سيمرغ است زارش مىكشم
( ( 1064 ) ) هين مرا مرده مبين گر زنده اى
در كف شاهم نگر گر بنده اى