تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 630

مساهمون:

ص٦٣٠

اگر هر فضولى مىتوانست از فضل الهى اطلاعى داشته باشد بفرستادن پيامبران نيازى نبود . عقول جزئى مانند برقى است كه در يك لحظه مىدرخشد و خاموش مىشود و با اين روشنايى زود گذر نمىتوان مسافتها پيموده و به شهر وحش رسيد ( 1 ) اين روشنايى براى رهبرى نيست ، بلكه براى گريانيدن ابر است كه ببارد ، برق عقل ما هم براى گريانيدن ما است ، تا بدين وسيله اين انسان كه در معرض نيستى است ، در اشتياق هستى بگريد ، عقل كودك او را به مكتب خانه و نزد معلم مىبرد ، اما نمىتواند دانش را به او بياموزد ، چنان كه عقل آدم بيمار او را به نزد طبيب مىبرد ، ولى عقل او نه دوايى مىشناسد ، و نه حقيقت بيماريش را . آن شياطين هم با فهم و هوشى كه دارند به سوى گردون بالا مىروند تا اسرار مقام اعلا را بشنوند ، ولى ستاره هاى شهابى آنها را به زمين مىرانند و مىگويند : به زمين بر گرديد كه خداوند پيامبر به آن جا فرستاده است و هر چه بخواهيد مىتوانيد از آن پيامبر تحصيل نماييد . شما اگر در گرانبها مىخواهيد ، از در شايستهء گنج وارد شويد حلقه در را بزنيد و بانتظار پاسخ بايستيد ، شما راهى به بام فلك نداريد . شما نيازى به پيمودن اين همه راه دراز نداريد ، ما شمه‌اى از اسرار خود را به يك انسان خاكى ارزانى داشته‌ايم . اگر شما خيانت پيشه نيستيد در همان كردهء خاكى به حضور فرستاده ما رويد ، شما اگر نى هستيد ، با تشرف بحضور او نيشكر خواهيد گشت . او از خاك تيرهء وجودتان سبزه ها مىروياند چرا كه خاك وجود شما كمتر از خاك پاى اسب جبرئيل نيست . همان سبزى جان بخش كه سامرى به وسيلهء مشتى از خاك پاى جبرئيل در

هامش
( 1 ) بنا به گفتهء انقروى ، وحش اسم شهر يا دهى است در ديار بلخ . .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 630 | محمد تقي جعفري