بيان آن كه عقل جزوى تا به گور بيش نبيند و در باقى مقلد انبيا و اولياست
( ( 3310 ) ) خود خرد آن است كاو از حق چريد
نى خرد كان را عطارد آوريد
( ( 3311 ) ) پيش بينىّ خرد تا گور بود
وآنِ صاحب دل به نفخ صور بود
( ( 3312 ) ) اين خرد از خاك گورى نگذرد
وين قدم عرصهء عجايب نسپرد
( ( 3313 ) ) زين قدم وين عقل رو بيزار شو
چشم غيبى جوى و برخوردار شو
( ( 3314 ) ) همچو موسى نور كى بايد ز جيب
سحرهء استاد و شاگرد و كتيب
( ( 3315 ) ) زين نظر زين عقل نايد جز دوار
پس نظر بگذار و بگزين انتظار
( ( 3316 ) ) از سخن گويى مجوييد ارتفاع
منتظر را به ز گفتن استماع
( ( 3317 ) ) منصب تعليم نوع شهوتى است
هر خيال شهوتى در ره بتى است
( ( 3318 ) ) گر به فضلش پى ببردى هر فضول
كى فرستادى خدا چندين رسول
( ( 3319 ) ) عقل جزوى همچو برق است و درخش
در درخشى كى توان شد سوى وحش
( ( 3320 ) ) نيست نور برق بهر رهبرى
بلكه امر است ابر را كه مىگرى
( ( 3321 ) ) برق عقل ما براى گريه است
تا بگريد نيستى در شوق هست
( ( 3322 ) ) عقل كودك برد بر كتّاب تن
ليك نتواند به خود آموختن
( ( 3323 ) ) عقل رنجور آردش سوى طبيب
ليك نبود در دوا عقلش مصيب
( ( 3324 ) ) نك شياطين سوى گردون مىشدند
گوش بر اسرار بالا مىزدند
( ( 3325 ) ) مىربودند اندكى ز ان رازها
تا شهب مىراندشان زود از سما
( ( 3326 ) ) كه رويد آن جا رسولى آمدست
هر چه مىخواهيد از او آيد به دست
( ( 3327 ) ) گر همىجوييد درّى پر بها
ادخلوا الابيات من ابوابها
( ( 3328 ) ) مىزن آن حلقهء در و بر باب ايست
كز سوى بام فلكتان راه نيست
( ( 3329 ) ) نيست حاجتتان بدين راه دراز
خاكيى را دادهايم اسرار راز
( ( 3330 ) ) پيش او آييد اگر خائن نه ايد
نى شكر گرديد از او گر چه نييد
( ( 3331 ) ) سبزه روياند ز خاكت آن دليل
نيست كم از سمّ اسب جبرئيل