تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 577

مساهمون:

ص٥٧٧

حكايت آن پادشاه زاده كه پادشاهى حقيقى به وى روى نمود « يوم يفر المرء من اخيه و أمه و ابيه » نقد وقت شد . پادشاهى اين خاك تودهء كودك طبعان كه قلعه گيرى نام كنند . آن كودكى كه چيره آيد بر سر خاك توده بر آيد و لاف زند كه قلعه مراست كودكان ديگر بر وى رشك برند كه التراب ربيع الصبيان آن پادشاه زاده چون از قيد رنگها برست گفت من اين خاكهاى رنگين را همان خاك دون مىگويم زر و اطلس و اكسون نمىگويم من از اين اكسون ره زن رستم و به يك سو جستم و آتيناه الحكم صبياً ارشاد حق را مرور سالها حاجت نيست در قدرت كن فيكون هيچ كس سخن قابليت نگويد

( ( 3085 ) ) پادشاهى داشت يك برنا پسر باطن و ظاهر مزيّن از هنر ( ( 3086 ) ) خواب ديد او كان پسر ناگه بمرد صافى عالم بر آن شه گشت درد ( ( 3087 ) ) خشك شد از تاب آتش مشك او كه نماند از تف آتش اشك او ( ( 3088 ) ) آن چنان پر شد ز دود و درد شاه كه نمىيابيد در وى آه راه ( ( 3089 ) ) خواست مردن قالبش بىكار شد عمر مانده بود شه بيدار شد ( ( 3090 ) ) شادئى آمد ز بيداريش پيش كاو نديده بود اندر عمر خويش ( ( 3091 ) ) تا ز شادى خواست هم فانى شدن بس مطوّق آمد اين جان با بدن ( ( 3092 ) ) از دم غم مىبميرد اين چراغ وز دم شادى بميرد اينت لاغ ( ( 3093 ) ) در ميان اين دو مرگ او زنده است اين مطوّق شكل جاى خنده است ( ( 3094 ) ) شاه با خود گفت شادى را سبب غم شود حاصل زهى كار عجب ( ( 3095 ) ) اين عجب يك چيز از يك روى مرگ وز يكى رو زندگى و رخت و برگ ( ( 3096 ) ) آن يكى نسبت بدان حالت هلاك باز هم از سوى ديگر امتساك ( ( 3097 ) ) شادى تن سوى دنيا وى كمال سوى روز عاقبت نقص و زوال ( ( 3098 ) ) خنده را در خواب هم تعبير خوان گريه گويد با دريغ و اندهان ( ( 3099 ) ) گريه را در خواب شادى و فرح هست در تعبير اى صاحب مرح