تزييف سخن هامان
( ( 2737 ) ) دوست از دشمن همىنشناخت او
نرد را كورانه كج مىباخت او
( ( 2738 ) ) دشمن تو جز تو نبود اى لعين
بىگناهان را مگو دشمن به كين
( ( 2739 ) ) پيش تو اين حالت بد دولت است
كه دوادو اوّل و آخر لت است
اوّلش دو دو در آخر لت بخور
جز در اين ويرانه نبود مرگ خر
( ( 2740 ) ) گر از اين دولت بتازى خزخزان
اين بهارت را همىآيد خزان
( ( 2741 ) ) مشرق و مغرب ز تو بس ديده اند
كه سر ايشان ز تن ببريده اند
( ( 2742 ) ) مشرق و مغرب كه نبود برقرار
چون كنند آخر كسى را پايدار
( ( 2743 ) ) تو بدان فخر آورى كز فخر و بند
چاپلوست گشت مردم روز چند
( ( 2744 ) ) هر كه را مردم سجودى مىكنند
زهر اندر جان او مىآگنند
( ( 2745 ) ) چون كه بر گردد از او آن ساجدش
داند او كان زهر بوده مؤبدش
( ( 2746 ) ) اى خنك آن را كه زلت نفسه
واى آن كز سركشى شد چون كه او
( ( 2747 ) ) اين تكبر زهر قاتل دان كه هست
از مىپر زهر شد او گيج و مست
( ( 2748 ) ) اين تكبر زهر نوشد مدبرى
از طرب يك دم بجنباند سرى
( ( 2749 ) ) بعد يك دم زهر بر جانش فتد
زهر در جانش كند داد و ستد
( ( 2750 ) ) گر ندارى زهريش را اعتقاد
كاو چه زهر آمد نگر در قوم عاد
( ( 2751 ) ) چون كه شاهى دست يابد بر شهى
بكشدش يا باز دارد در چهى
( ( 2752 ) ) ور بيابد خستهء افتاده را
مرحمش سازد شه و بدهد عطا
( ( 2753 ) ) گر نه زهر است اين تكبّر پس چرا
كشت شه را بىگناه و بىخطا
( ( 2754 ) ) وين دگر را بىز خدمت چون نواخت
زين دو جنبش زهر را بايد شناخت
( ( 2755 ) ) راه زن هرگز گدايى را نزد
گرگ گرگ مرده را هرگز گزد ؟
( ( 2756 ) ) خضر كشتى را براى آن شكست
تا تواند كشتى از فجّار رست