تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 496

مساهمون:

ص٤٩٦

تزييف سخن هامان

( ( 2737 ) ) دوست از دشمن همىنشناخت او نرد را كورانه كج مىباخت او ( ( 2738 ) ) دشمن تو جز تو نبود اى لعين بىگناهان را مگو دشمن به كين ( ( 2739 ) ) پيش تو اين حالت بد دولت است كه دوادو اوّل و آخر لت است اوّلش دو دو در آخر لت بخور جز در اين ويرانه نبود مرگ خر ( ( 2740 ) ) گر از اين دولت بتازى خزخزان اين بهارت را همىآيد خزان ( ( 2741 ) ) مشرق و مغرب ز تو بس ديده اند كه سر ايشان ز تن ببريده اند ( ( 2742 ) ) مشرق و مغرب كه نبود برقرار چون كنند آخر كسى را پايدار ( ( 2743 ) ) تو بدان فخر آورى كز فخر و بند چاپلوست گشت مردم روز چند ( ( 2744 ) ) هر كه را مردم سجودى مىكنند زهر اندر جان او مىآگنند ( ( 2745 ) ) چون كه بر گردد از او آن ساجدش داند او كان زهر بوده مؤبدش ( ( 2746 ) ) اى خنك آن را كه زلت نفسه واى آن كز سركشى شد چون كه او ( ( 2747 ) ) اين تكبر زهر قاتل دان كه هست از مىپر زهر شد او گيج و مست ( ( 2748 ) ) اين تكبر زهر نوشد مدبرى از طرب يك دم بجنباند سرى ( ( 2749 ) ) بعد يك دم زهر بر جانش فتد زهر در جانش كند داد و ستد ( ( 2750 ) ) گر ندارى زهريش را اعتقاد كاو چه زهر آمد نگر در قوم عاد ( ( 2751 ) ) چون كه شاهى دست يابد بر شهى بكشدش يا باز دارد در چهى ( ( 2752 ) ) ور بيابد خستهء افتاده را مرحمش سازد شه و بدهد عطا ( ( 2753 ) ) گر نه زهر است اين تكبّر پس چرا كشت شه را بىگناه و بىخطا ( ( 2754 ) ) وين دگر را بىز خدمت چون نواخت زين دو جنبش زهر را بايد شناخت ( ( 2755 ) ) راه زن هرگز گدايى را نزد گرگ گرگ مرده را هرگز گزد ؟ ( ( 2756 ) ) خضر كشتى را براى آن شكست تا تواند كشتى از فجّار رست